- ارسالها
- 38
- امتیاز
- 660
- نام مرکز سمپاد
- فرز
- شهر
- تهرا
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
شلاق مجازات شراب است از این رویارب آن نوگل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
گیسوی تو کرده ست به این سمت کمانه
شلاق مجازات شراب است از این رویارب آن نوگل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
همی گفتم که کی باشد که خرم روزگار آیدشلاق مجازات شراب است از این رو
گیسوی تو کرده ست به این سمت کمانه
دانهای را که دل موری از آن شاد شودهمی گفتم که کی باشد که خرم روزگار آید
جهان از سر جوان گردد بهار غمگسار آید
دلفریبی و دلانگیز ولی ای دنیادانهای را که دل موری از آن شاد شود
خوشیاش روز جزا تاج سلیمان باشد
تو را جانم صدا کردم ولیکن برتر از جانیدلفریبی و دلانگیز ولی ای دنیا
دلربایی مکن از من که دلم با دگریست
یاد باد آن شب کان شمسهی خوبان طرازتو را جانم صدا کردم ولیکن برتر از جانی
مگر جان بی تو میماند در این تندیس انسانی
زنهار نمیخواهم کز کشتن امانم دهیاد باد آن شب کان شمسهی خوبان طراز
به طرب داشت مرا تا به گه بانگ نماز
یکی چاره باید کنون اندرینزنهار نمیخواهم کز کشتن امانم ده
تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی
نقش رخ تو دایرۀ نقطۀ دل استیکی چاره باید کنون اندرین
که این بد بگردد ز ایرانزمین
توبه کردم که نبوسم لـب ساقی و کنوننقش رخ تو دایرۀ نقطۀ دل است
بيرون شدن ز دايره بر نقطه مشكل است
مکن خویشتن از ره راست گمتوبه کردم که نبوسم لـب ساقی و کنون
میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم
من حسرت دیدار تو دارم به که گویممکن خویشتن از ره راست گم
که خود را به دوزخ بری بافدم
مهر دیدم بامدادان چون بتافتمن حسرت دیدار تو دارم به که گویم
از بهر تو من ابر بهارم به که گویم
تو همانی که دلم ام زده لبخندش رامهر دیدم بامدادان چون بتافت
از خوراسان سوی خاور میشتافت

لبخند تو خلاصه خوبی هاستتو همانی که دلم ام زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را :)
تو گمی در من و من در تو گمم،باور کنلبخند تو خلاصه خوبی هاست
لختی بخند خنده ی گل زیباست
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟!تو گمی در من و من در تو گمم،باور کن
جز در این شعر نشان و اثری از ما نیست
ای که مهرت نرسیده است بهمن، باور کن
دست مرا که ساقهی سبز نوازش استای که مهرت نرسیده است بهمن، باور کن
هیچ کس قدر من از قهر تو رنجیده نشد
یا چشم بپوش از من و از خویش برانمدست مرا که ساقهی سبز نوازش است
با برگهای مرده همآغوش میکنی
گمراهتر ز روح شرابی و دیده را
در شعله مینشانی و مدهوش میکنی
