- ارسالها
- 49
- امتیاز
- 1,684
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
-
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
تبه گردد این رنجهای دراز«يا سريع الرضا»ي لبخندت، عاشقان را کشيده در بندت
«يا وليَّ الذينَ» يک دنيا که در اسم تو غرق حيراني است
نشیبی درازست پیش فراز...
_فردوسی
تبه گردد این رنجهای دراز«يا سريع الرضا»ي لبخندت، عاشقان را کشيده در بندت
«يا وليَّ الذينَ» يک دنيا که در اسم تو غرق حيراني است
من که باشم در این میان؟که خدازلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
حافظ
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینیمن که باشم در این میان؟که خدا
در هوای تو سخت دلتنگ است
دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجوییتا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
تا شب نرود صبح پدیدار نباشد
_سعدی
یا رب امان ده تا باز بینددل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی
دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی..
نردبان می خواست یا اندیشه دینار داشتیا رب امان ده تا باز بیند
چشم محبان روی حبیبان
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستیتا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با توام ای یل نامآور باقی مانده
یکی دختری نارسیده بجایهمه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
مرد راهم باش تا شاهت کنمیکی یکی دلمان را به راه آوردی
میان معرکه دیدیم مرد میدانیم
توبه کردم که دگر عاشق چشمش نشوممقام عیش میسر نمیشود بی رنج
بلی به حکم بلا بستهاند عهد الست
حافظ
ما حسرت و دلتنگی و تنهایی عشقیممرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
مولانا
در دلت باید نگه داری نفهمد عاشقیما حسرت و دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
_حامد عسکری
تهمتن ببردش به زابلستاندر دلت باید نگه داری نفهمد عاشقی
اعتراف عاشقی با دست خود، جان دادن است T-T
از سر كويت به هر بادی نمی خيزم ز جاینه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
شهریار
توانا بود هرکه دانا بودمراقب باش ای ایرانی در خاک و خون خفته
که دیگر جز به پرچم... جز به ایران اعتمادی نیست
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام ویدر این زمانه، که عقیم است جمله صحبت ها
کناره گیر و غنیمت شمار عزلت را
صائب تبریزی
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرددر مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ؟یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا رادیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ؟
که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود؟

ای که دستت میرسد کاری بکندل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
