- ارسالها
- 581
- امتیاز
- 4,590
- نام مرکز سمپاد
- شهید بهشتی
- شهر
- اردبیل
- سال فارغ التحصیلی
- 1401
- دانشگاه
- CFU
- رشته دانشگاه
- Physics
نترسم که با دیگری خو کنیشب و روز بودی دو بهره به زین
ز روی بزرگی نه از روی کین
_فردوسی
توبا من چه کردی که با او کنی
نترسم که با دیگری خو کنیشب و روز بودی دو بهره به زین
ز روی بزرگی نه از روی کین
_فردوسی
یکی دشت با ديدگان پر ز خوننترسم که با دیگری خو کنی
توبا من چه کردی که با او کنی
من از تمام دختران شهر سر بودمندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
حافظ
تو را میخواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرممثل شعری قابل تحسین، که بی تشویق نیست
هیچ خطی مثل ابروی تو نستعلیق نیست
ماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیدهتو را میخواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن، من این کنج قفس مرغی اسیرم
_فروغِ عزیز.
نصيحت می كنم قاصد چو باز آری پیامش راماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیده
بر آبِ دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن
یکی تخت بودی چو تابنده ماهنصيحت می كنم قاصد چو باز آری پیامش را
اگر من مرده باشم يک به يک در خاک من گويی
هر آنکس که با تو نگوید درستیکی تخت بودی چو تابنده ماه
نشسته برو پور کاووس شاه
_عمو فردوسی
تو را بهتر آید که فرمان کنیهر آنکس که با تو نگوید درست
چنان دان که او دشمن جان توست
تبه گردد این رنجهای دراز«يا سريع الرضا»ي لبخندت، عاشقان را کشيده در بندت
«يا وليَّ الذينَ» يک دنيا که در اسم تو غرق حيراني است
من که باشم در این میان؟که خدازلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
حافظ
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینیمن که باشم در این میان؟که خدا
در هوای تو سخت دلتنگ است
دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجوییتا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
تا شب نرود صبح پدیدار نباشد
_سعدی
یا رب امان ده تا باز بینددل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی
دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی..
نردبان می خواست یا اندیشه دینار داشتیا رب امان ده تا باز بیند
چشم محبان روی حبیبان
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستیتا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با توام ای یل نامآور باقی مانده
یکی دختری نارسیده بجایهمه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
مرد راهم باش تا شاهت کنمیکی یکی دلمان را به راه آوردی
میان معرکه دیدیم مرد میدانیم
توبه کردم که دگر عاشق چشمش نشوممقام عیش میسر نمیشود بی رنج
بلی به حکم بلا بستهاند عهد الست
حافظ
ما حسرت و دلتنگی و تنهایی عشقیممرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
مولانا
