- ارسالها
- 49
- امتیاز
- 1,683
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
-
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
موی سپید را فلکم رایگان ندادتو به سیمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حیرانیم
این رشته را به نقد جوانی خریدهام
_رهی معیری
موی سپید را فلکم رایگان ندادتو به سیمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حیرانیم

ما گدایان خیل سلطانیمموی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریدهام
_رهی معیری
مرا در منزل جانان، چه امن عیش چون هردمما گدایان خیل سلطانیم
شهربند هوای جانانیم

ای نسیم صبا ز روضهٔ انسمرا در منزل جانان، چه امن عیش چون هردم
جرس فریاد میدارد که بر بندید محملها
_حافظ

تو را آتش عشق اگر پر بسوختدر خلوت شبانهٔمن موج میگرفت/با هق تق گریستن من/دیدم طنین خندهٔاو اوج میگرفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بینتو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت

تنگچشمان نظر به میوه کنندتا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت...
_حافظ
منیژه چو از خیمه کردش نگاهتنگچشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستانیم
همان بهتر که سر در کاسهٔ گندم نگه داردمنیژه چو از خیمه کردش نگاه
بدید آن سهی قد لشکر پناه...
_فردوسی
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مستهمان بهتر که سر در کاسهٔ گندم نگه دارد
گر از پرواز نشنیدست مرغ خانگی چیزی
در دلم آیینه ای دارم که میگوید به آهیاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست
و آنچه در مسجدم امروز کم است آنجا بود
در انتظار مرگ، خاموشیمدر دلم آیینه ای دارم که میگوید به آه
در جهان سنگدل ها کاش میشد سنگ بود
تا درختِ دوستی بر کی دهددر انتظار مرگ، خاموشیم
جز خون و گریه ارتباطی نیست
مادربزرگم قبل مردن گفت
كه تا ابد راه نجاتی نیست
میخواستی که جیغ شوی: خستهام عزیز!تا درختِ دوستی بر کی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفتوگو آیینِ درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم
دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدندمیخواستی که جیغ شوی: خستهام عزیز!
یک دست خسته تر دهنت را گرفته بود!!
دو رختخواب بیندازم آنورِ خانهدوش دیدم که ملائک درمیخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
شعر نو هم میشه؟ :)دو رختخواب بیندازم آنورِ خانه
برای گفتنِ تنهاییام درِ گوشَت
درازتر بشوم از خطوط منع شده
که یکهو پرت شوم از تو توی آغوشت
نکند نامهی جعلی مرا پست کنند!شعر نو هم میشه؟ :)
تا تواناییِ بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان!
دلم از دست غمت دامنِ صحرا بگرفتنکند نامهی جعلی مرا پست کنند!
نکند این همه بد قلب تو را سست کنند!
