- ارسالها
- 144
- امتیاز
- 3,659
- نام مرکز سمپاد
- علامه حلی
- شهر
- اراک
- سال فارغ التحصیلی
- 94
- رشته دانشگاه
- پزشکی
تو آیینهای! خالی از خشم و کینهدلم از دست غمت دامنِ صحرا بگرفت
ز تو بگریخت و به دامانِ بیابان بگرفت
بغل کن مرا و بچسبان به سینه
تو آیینهای! خالی از خشم و کینهدلم از دست غمت دامنِ صحرا بگرفت
ز تو بگریخت و به دامانِ بیابان بگرفت

هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد؟تو آیینهای! خالی از خشم و کینه
بغل کن مرا و بچسبان به سینه
شاید از صبح، آسمان ابریستهر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد؟
خون شد و دم به دم بسی از مژه میچکانمش
در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پیشاید از صبح، آسمان ابریست
خون گرم است آنچه میبارد!
شاید از صبح، دشمن سابق
باز حس کرده دوستم دارد!!
تا گل روی تو دیدم همه گلها خارنددر این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی
اگر جایی برای مرگ باشد زندگی زیباست
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمدتا گل روی تو دیدم همه گلها خارند
تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند
داروی درد شوق را با همه علم عاجزمدر نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد امد
میریخت اشک و ریملت بر سینهی لختمداروی درد شوق را با همه علم عاجزم
چاره کار عشق را با همه عقل جاهلم
مرده بودم، زنده شدم، گریه بودم، خنده شدممیریخت اشک و ریملت بر سینهی لختم
با دست لرزانت برایش شام میپختم!!!
مرا به سینه بچسبان به عمق پستانهاتمرده بودم، زنده شدم، گریه بودم، خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
نلرزد دست وقت زر شمردنمرا به سینه بچسبان به عمق پستانهات
که بیقرار شود قطرههای شیر از من
از اضطراب ما دل سنگ آب می شودنلرزد دست وقت زر شمردن
چو بازرگان بداند قدر کالا
ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش رااز اضطراب ما دل سنگ آب می شود
جای ترحم است به پهلونشین ما
ای صاحب فتوی، ز تو پرکارتریمای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش را
باخویش کن بیخویش را چیزی بده درویش را
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟ای صاحب فتوی، ز تو پرکارتریم
با اینهمه مستی، از تو هشیارتریم
تو خونِ کسان خوری و ما خونِ رزان
انصاف بده، کدام خونخوارتریم؟
دیو را در شیشه سر بسته نتوان بند کردمن اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
معبدی باش آنورِ تبّت تا در این شعر، زائرت باشمدیو را در شیشه سر بسته نتوان بند کرد
ما چه از فکر سفر زیر فلک آسوده ایم؟
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کندمعبدی باش آنورِ تبّت تا در این شعر، زائرت باشم
برکهای باش آخر دنیا، تا که مرغ مهاجرت باشم
دردها دارم و شاید که به درمان نرسدمرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
در عین خاکساری اگر تندیی کنیمدردها دارم و شاید که به درمان نرسد
شب بلند است و قرار است به پایان نرسد
