- ارسالها
- 42
- امتیاز
- 705
- نام مرکز سمپاد
- فرز
- شهر
- تهرا
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
اندوه تو شد وارد کاشانهام امشبما را به جبر هم که شده سر به راه کن
خیری ندیده ایم از این اختیار ها
مهمان عزیز آمده در خانهام امشب
اندوه تو شد وارد کاشانهام امشبما را به جبر هم که شده سر به راه کن
خیری ندیده ایم از این اختیار ها

به اخم ات خستگی در میرود لبخند لازم نیستاندوه تو شد وارد کاشانهام امشب
مهمان عزیز آمده در خانهام امشب
یارم به یک لا پیراهن خوابیده زیر نسترنتو بزرگی و مرام تو نبخشیدن نیست
از شما قهر بعید است خودت میدانی

دردم از یار است و درمان نیز همیارم به یک لا پیراهن خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش کند
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پروردهدردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
همی رفت و سهراب با او بهممن، ملک بودم ولی جایم در این فردوس بود
عشقت، آدم را چنین در اشتباه انداخته

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شدمرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسمرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
-حافظ
سیاووش چنان شد که اندر جهاندارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بودنمایان بود در پیشانیات اشراق قدوسی
تماشاییترین آینهی حیدرنشان بودی
دریغ این سر و تاج و این مهر و دادیاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
دردا و دریغا که در این بازی خونیندوش دیدم وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
حضرت حافظ
تابوت من آهسته ز کویش گذرانیددردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ایام دل آدمیان است
اگر سعد با تاج ساسان بدیتابوت من آهسته ز کویش گذرانید
چون نیست امیدم که بیایم دگر آنجا

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرداگر سعد با تاج ساسان بدی
مرا رزم او کردن آسان بدی

دیدی آن قهقهی کبک خرامان حافظیار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود!

دل و دینم دل و دینم ببرده ستدیدی آن قهقهی کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود؟
شب و روز بودی دو بهره به زیندل و دینم دل و دینم ببرده ست
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش..
