• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
چه استراحت خوبی‌ست در‌جوار خودم
خودم برای خودم،با خودم،کنار خودم
 
هواخواه توام جانـــا و می‌دانم که می‌دانی
که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی


ملامت‌گو چه دریابد میان عاشق و معـشـوق؟
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهـــــــــــــانی


بیفشان زلــــف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعهٔ دلقش هزاران بت بیفــــــــشانی

حـــــــــــــــــآفـــــــــــــــــــــظ​


یارم تویی به عالم، یار دگر ندارم
تا در تنم بود جان، دل از تو برندارم
 
ملامت گوی عاشق را
چه گوید مردم دانا؟
که حال غرقه در دریا،
نداند خفته بر ساحل!
لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
 
یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
در کوچه‌ی دلدادگی‌ ات سخت پریشم
از لعل لبت جرعه‌ ی نابی بچشانم
 
در کوچه‌ی دلدادگی‌ ات سخت پریشم
از لعل لبت جرعه‌ ی نابی بچشانم
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است
 
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله، در تأخیر آفات است
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بوده‌ است ناشکیبا را
 
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند
زندگی یا مرگ بعد از ما چه، فرقی می‌کند
فاضل نظری
 
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کند
زندگی یا مرگ بعد از ما چه، فرقی می‌کند
فاضل نظری
دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای؟
این چنین طراریت با من مسلم کی شود؟
 
در کوی عشق بی سر و پائی نشان نداد
کو خسته‌دل نیامد و خونین‌جگر نرفت
عبید زاکانی
 
نازی!

تو از آب بهتری

تو از ابر بهتری

لبریز شو

روانه شو...
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
 
وقتی کمــــــــند زلفــــــــت، دیگر کمــان ابرو
این می‌‌کَشد به زورم، و آن می‌کُشد به زاری
یک‌ شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد
 
در دو چشم من نشین ای آن که از من من تری
تا قمر را وانمایم کز قمر روشن‌تری
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می‌شود، با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست
می روی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست...
 
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می‌شود، با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست
می روی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست...
تو به سیمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حیرانیم
 
Back
بالا