- ارسالها
- 30
- امتیاز
- 453
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
-
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
یکی دختری نارسیده بجایهمه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
کنم چون پرستار پیشت به پای
_فردوسی
یکی دختری نارسیده بجایهمه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
مرد راهم باش تا شاهت کنمیکی یکی دلمان را به راه آوردی
میان معرکه دیدیم مرد میدانیم
توبه کردم که دگر عاشق چشمش نشوممقام عیش میسر نمیشود بی رنج
بلی به حکم بلا بستهاند عهد الست
حافظ
ما حسرت و دلتنگی و تنهایی عشقیممرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
مولانا
در دلت باید نگه داری نفهمد عاشقیما حسرت و دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
_حامد عسکری
تهمتن ببردش به زابلستاندر دلت باید نگه داری نفهمد عاشقی
اعتراف عاشقی با دست خود، جان دادن است T-T
از سر كويت به هر بادی نمی خيزم ز جاینه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
شهریار
توانا بود هرکه دانا بودمراقب باش ای ایرانی در خاک و خون خفته
که دیگر جز به پرچم... جز به ایران اعتمادی نیست
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام ویدر این زمانه، که عقیم است جمله صحبت ها
کناره گیر و غنیمت شمار عزلت را
صائب تبریزی
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرددر مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ؟یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا رادیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ؟
که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود؟

ای که دستت میرسد کاری بکندل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاستای که دستت میرسد کاری بکن
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
یک شبی مجنون نمازش را شکستتویی بهانه ی آن ابرها که می گریند💔
بیا که صاف شود این هوای بارانی
قیصر امین پور

ترسم که اشک در غم ما پرده در شودیک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

یارم تویی به عالم، یار دگر ندارمهواخواه توام جانـــا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معـشـوق؟
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهـــــــــــــانی
بیفشان زلــــف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعهٔ دلقش هزاران بت بیفــــــــشانی
حـــــــــــــــــآفـــــــــــــــــــــظ
لب و دندان سنایی همه توحید تو گویدملامت گوی عاشق را
چه گوید مردم دانا؟
که حال غرقه در دریا،
نداند خفته بر ساحل!
در کوچهی دلدادگی ات سخت پریشمیاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
