- ارسالها
- 57
- امتیاز
- 822
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۱
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
یکی روبهی دید بی دست و پایلاله رخا سمن برا سرو روان کیستی
سنگ دلا ستم گرا آفت جان کیستی
فروماند در لطف و صنع خدای
یکی روبهی دید بی دست و پایلاله رخا سمن برا سرو روان کیستی
سنگ دلا ستم گرا آفت جان کیستی
یک دم مرا به گوشهی راحت رها مکنیکی روبهی دید بی دست و پای
فروماند در لطف و صنع خدای
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلندیک دم مرا به گوشهی راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
دل و دینم، دل و دینم ببرده استمن بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت نیم دیگرم را باد برد

شاه خوبانی و منظور گدایان شدهایدل و دینم، دل و دینم ببرده است
بر و دوشش، بر و دوشش، بر و دوش
همین که عکس ماهت میچکد توی قنات دهشاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
قدر این مرتبه نشناختهای، یعنی چه؟

ای غایب از نظر به خدا میسپارمتهمین که عکس ماهت میچکد توی قنات ده
به دورش مست میرقصند ماهیها و جلبکها
تو در شعرم شکوه دختری از ایل قاجاریای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

این قافله عمر عجیب میگذردتو در شعرم شکوه دختری از ایل قاجاری
که میرقصد اگر چه روی قلیانها و قلکها
دوای تو، دوای توست حافظاین قافله عمر عجیب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد

شنیدستم که شهبازی کهنسالدوای تو، دوای توست حافظ
لب نوشش، لب نوشش، لب نوش
لاله و گل زخمی خمیازه اندشنیدستم که شهبازی کهنسال
کبوتربچهای را کرد دنبال

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیملاله و گل زخمی خمیازه اند
عیش این گلشن خماری بیش نیست
من از آن روز بگفتم که طریق تو گرفتمتا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود میگذرم

مرا میبینی و هر دم، زیادت میکنی دردممن از آن روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم، تا نرسد کار به جانم
من در اندیشه ی آنم که روان بر تو فشانممرا میبینی و هر دم، زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ!من در اندیشه ی آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرامزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ!
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
افسوس که افسانه سرایان همه خفتندیار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدندافسوس که افسانه سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه گساران همه رفتند
