- ارسالها
- 131
- امتیاز
- 4,437
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهایدل و دینم، دل و دینم ببرده است
بر و دوشش، بر و دوشش، بر و دوش
قدر این مرتبه نشناختهای، یعنی چه؟
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهایدل و دینم، دل و دینم ببرده است
بر و دوشش، بر و دوشش، بر و دوش
همین که عکس ماهت میچکد توی قنات دهشاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
قدر این مرتبه نشناختهای، یعنی چه؟
ای غایب از نظر به خدا میسپارمتهمین که عکس ماهت میچکد توی قنات ده
به دورش مست میرقصند ماهیها و جلبکها
تو در شعرم شکوه دختری از ایل قاجاریای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
این قافله عمر عجیب میگذردتو در شعرم شکوه دختری از ایل قاجاری
که میرقصد اگر چه روی قلیانها و قلکها
دوای تو، دوای توست حافظاین قافله عمر عجیب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
شنیدستم که شهبازی کهنسالدوای تو، دوای توست حافظ
لب نوشش، لب نوشش، لب نوش
لاله و گل زخمی خمیازه اندشنیدستم که شهبازی کهنسال
کبوتربچهای را کرد دنبال
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیملاله و گل زخمی خمیازه اند
عیش این گلشن خماری بیش نیست
من از آن روز بگفتم که طریق تو گرفتمتا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود میگذرم
مرا میبینی و هر دم، زیادت میکنی دردممن از آن روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم، تا نرسد کار به جانم
من در اندیشه ی آنم که روان بر تو فشانممرا میبینی و هر دم، زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ!من در اندیشه ی آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرامزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ!
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
افسوس که افسانه سرایان همه خفتندیار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدندافسوس که افسانه سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه گساران همه رفتند
در آن سرای که زن نیست، انس و شَفـقَت نیستدوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
نتوان عاشق فرزانه به افسانه فریفتدر آن سرای که زن نیست، انس و شَفـقَت نیست
در آن وجود که دل مرده، مرده است روان
ما را ز ننگ هستی جز می نمیرهاندنتوان عاشق فرزانه به افسانه فریفت
من به هيچ آيه و افسون دل از او بر نکنم
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیرما را ز ننگ هستی جز می نمیرهاند
صوفی مباش منکر کز باده نیست باده
