- ارسالها
- 57
- امتیاز
- 822
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۱
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
در آن سرای که زن نیست، انس و شَفـقَت نیستدوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
در آن وجود که دل مرده، مرده است روان
در آن سرای که زن نیست، انس و شَفـقَت نیستدوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
نتوان عاشق فرزانه به افسانه فریفتدر آن سرای که زن نیست، انس و شَفـقَت نیست
در آن وجود که دل مرده، مرده است روان

ما را ز ننگ هستی جز می نمیرهاندنتوان عاشق فرزانه به افسانه فریفت
من به هيچ آيه و افسون دل از او بر نکنم
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیرما را ز ننگ هستی جز می نمیرهاند
صوفی مباش منکر کز باده نیست باده

من از بیگانگان هرگز ننالمهر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرامتر تر از آهو بی باک تر از شیرم
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشممن از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

مرا مهر سیهچشمان ز سر بیرون نخواهد شددر آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بسمرا مهر سیهچشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظدلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
نسیم روضهی شیراز پیک راهت بس
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگرانسفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ
که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

اینی که گفتی از شعراییه که خیلی دوستش دارم:)از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
من هر نفسم بر نفس ناز تو بند استاینی که گفتی از شعراییه که خیلی دوستش دارم:)
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم

تو گذشتی و گذشت آنچه تو با ما کردیمن هر نفسم بر نفس ناز تو بند است
من مشتريم قيمت لبخند تو چند است
ﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢتو گذشتی و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای به حال دگران

ماه در ابر رود چون تو برآیی لب بامﻧﻪ ﻇﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﻮﺩﯾﻢ
ﻧﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﯾﺎ ﻭ ﻣﮑﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺭﺍﺿﯽ ﭼﻮ ﺑﻪ ﺭﺯﻕ ﺧﻮﯾﺶ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺍﺯ ﺳﻔﺮ ﮐﺲ ﻧﺎﻥ نرﺑﻮﺩﯾﻢ
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیشماه در ابر رود چون تو برآیی لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزار آیی
ابر زیر و بم شعر اعشی قیسیک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را
ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرودابر زیر و بم شعر اعشی قیس
همی زد زننده به مضرابها
در گلشن ایام نسیمی ز وفا نیستای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن استدر گلشن ایام نسیمی ز وفا نیست
در دیدهی افلاک نشانی ز حیا نیست
