- ارسالها
- 42
- امتیاز
- 726
- نام مرکز سمپاد
- فرز
- شهر
- تهرا
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
من حسرت دیدار تو دارم به که گویممکن خویشتن از ره راست گم
که خود را به دوزخ بری بافدم
از بهر تو من ابر بهارم به که گویم
من حسرت دیدار تو دارم به که گویممکن خویشتن از ره راست گم
که خود را به دوزخ بری بافدم
مهر دیدم بامدادان چون بتافتمن حسرت دیدار تو دارم به که گویم
از بهر تو من ابر بهارم به که گویم
تو همانی که دلم ام زده لبخندش رامهر دیدم بامدادان چون بتافت
از خوراسان سوی خاور میشتافت

لبخند تو خلاصه خوبی هاستتو همانی که دلم ام زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را :)
تو گمی در من و من در تو گمم،باور کنلبخند تو خلاصه خوبی هاست
لختی بخند خنده ی گل زیباست
ای که مهرت نرسیده است بهمن، باور کن
یا چشم بپوش از من و از خویش برانمدست مرا که ساقهی سبز نوازش است
با برگهای مرده همآغوش میکنی
گمراهتر ز روح شرابی و دیده را
در شعله مینشانی و مدهوش میکنی
مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیستمن از این غفلت معصوم تو ای شعلهی پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر میفشرم
منشین با من، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بیپا و سرم؟

مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابروپست اولو نگاه کردم فکر نکنم شعر نو مشکلی داشته باشه. پس :
تو را من چشم در راهم
شباهنگام
که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جاییمرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو..
يک امشب باخيال اوخوشم، ای بـختياری كنوای از آن شب که تو مهمان شده باشی جایی
چشم بد دور غزلخوان شده باشی جایی
اندوه تو شد وارد کاشانهام امشبما را به جبر هم که شده سر به راه کن
خیری ندیده ایم از این اختیار ها
به اخم ات خستگی در میرود لبخند لازم نیستاندوه تو شد وارد کاشانهام امشب
مهمان عزیز آمده در خانهام امشب
یارم به یک لا پیراهن خوابیده زیر نسترنتو بزرگی و مرام تو نبخشیدن نیست
از شما قهر بعید است خودت میدانی
دردم از یار است و درمان نیز همیارم به یک لا پیراهن خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش کند
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پروردهدردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
همی رفت و سهراب با او بهممن، ملک بودم ولی جایم در این فردوس بود
عشقت، آدم را چنین در اشتباه انداخته

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شدمرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسمرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
-حافظ
سیاووش چنان شد که اندر جهاندارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس
