- ارسالها
- 42
- امتیاز
- 726
- نام مرکز سمپاد
- فرز
- شهر
- تهرا
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیشماه در ابر رود چون تو برآیی لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزار آیی
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیشماه در ابر رود چون تو برآیی لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزار آیی
ابر زیر و بم شعر اعشی قیسیک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را
ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرودابر زیر و بم شعر اعشی قیس
همی زد زننده به مضرابها
در گلشن ایام نسیمی ز وفا نیستای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن استدر گلشن ایام نسیمی ز وفا نیست
در دیدهی افلاک نشانی ز حیا نیست
تا کشی خندان و خوش بار حرجتا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
:)
جان بی جمال جانان میل جهان نداردتا کشی خندان و خوش بار حرج
از پی الصبر مفتاح الفرج
دیدههای بخت من بیدار بایستی کنونجان بی جمال جانان میل جهان ندارد
هر کس که این ندارد حقا که جان ندارد
یارب آن نوگل خندان که سپردی به منشدیدههای بخت من بیدار بایستی کنون
تا بدیدی حال من، بر حال من بگریستی
شلاق مجازات شراب است از این رویارب آن نوگل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
همی گفتم که کی باشد که خرم روزگار آیدشلاق مجازات شراب است از این رو
گیسوی تو کرده ست به این سمت کمانه
دانهای را که دل موری از آن شاد شودهمی گفتم که کی باشد که خرم روزگار آید
جهان از سر جوان گردد بهار غمگسار آید
دلفریبی و دلانگیز ولی ای دنیادانهای را که دل موری از آن شاد شود
خوشیاش روز جزا تاج سلیمان باشد
تو را جانم صدا کردم ولیکن برتر از جانیدلفریبی و دلانگیز ولی ای دنیا
دلربایی مکن از من که دلم با دگریست
یاد باد آن شب کان شمسهی خوبان طرازتو را جانم صدا کردم ولیکن برتر از جانی
مگر جان بی تو میماند در این تندیس انسانی
زنهار نمیخواهم کز کشتن امانم دهیاد باد آن شب کان شمسهی خوبان طراز
به طرب داشت مرا تا به گه بانگ نماز
یکی چاره باید کنون اندرینزنهار نمیخواهم کز کشتن امانم ده
تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی
نقش رخ تو دایرۀ نقطۀ دل استیکی چاره باید کنون اندرین
که این بد بگردد ز ایرانزمین
توبه کردم که نبوسم لـب ساقی و کنوننقش رخ تو دایرۀ نقطۀ دل است
بيرون شدن ز دايره بر نقطه مشكل است
مکن خویشتن از ره راست گمتوبه کردم که نبوسم لـب ساقی و کنون
میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم
