- ارسالها
- 548
- امتیاز
- 9,960
- نام مرکز سمپاد
- …
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1402
- رشته دانشگاه
- پزشکی
ماجرایِ دل به اظهارِ دگر محتاج نیستتا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
گوش اگر باشد، نفس هم ناله آهسته ایست
ماجرایِ دل به اظهارِ دگر محتاج نیستتا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیستماجرایِ دل به اظهارِ دگر محتاج نیست
گوش اگر باشد، نفس هم ناله آهسته ایست

تا کی به تمنای وصال تو یگانهتو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
هر آن کس عاشق است از جان نترسدتا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتیهر آن کس عاشق است از جان نترسد
یقین از بند و از زندان نترسد

این یکی یوسف رخی عیسی نفسدیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی
در خواب غفلت بیخبر زو بوالعلی و بوالعلا
سیه مژگان من روی سپیدم را نگاهی کناین یکی یوسف رخی عیسی نفس
وان یکی گرگی و یا خر با جرس
یار با ما بیوفایی میکند بیگناه، از من جدایی میکند.سیه مژگان من روی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من روز سیاهم را نمیبینی

دیری است از خود از خدا از خلق دورمیار با ما بیوفایی میکند بیگناه، از من جدایی میکند.
شمع جانم را بکشت آن بیوفا، جای دیگر روشنایی میکند.

ما ز یاران چشم یاری داشتیمدیری است از خود از خدا از خلق دورم
با این همه در عین بی تابی صبورم
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدنما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه ما پنداشتیم
نمک در نمکدان شوری ندارد.منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
دلا نزد کسی بنشین کهواو از دل خبر داردنمک در نمکدان شوری ندارد.
بتمن با کسی شوخی ندارد
در میان عاشقان عاقل مبادلا نزد کسی بنشین کهواو از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
ای که همه نگاه من خورده گره به روی تودر میان عاشقان عاقل مبا
خاصه اندر عشق این لعلین قبا
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالیای که همه نگاه من خورده گره به روی تو
تا نرود نفس ز تن پا نکشم ز کوی تو
می روم خسته و افسرده و زارور چو پروانه دهد دست فراغ بالی
جز بدان عارض شمعی نبود پروازم
شب فراق که داند که تا سحر چند استمی روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانهٔ خویش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانهٔ خویش

تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده استشب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق در بند است
تا چند کشم غصهٔ هر ناکس راتا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است
دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است
