- ارسالها
- 131
- امتیاز
- 4,516
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خرابتا نگردی آشنا ، زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
سروش عالم غیب چه مژدهها دادهست
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خرابتا نگردی آشنا ، زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ماچه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیب چه مژدهها دادهست
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیمدوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدیآمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
امدنوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟
افتادگی آموز اگر طالب فیضیامد
آری آن روز چو میرفت کسی
داشتم آمدنش رو باور
من نمیدانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
چنین گفت ضحاک را ارنوازافتادگی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
ای کاش نالههای چو من بلبلی حزینچنین گفت ضحاک را ارنواز
که شاها چه بودت نگویی به راز
که خفته به آرام در خان خویش
بر این سان بترسیدی از جان خویش
زمین هفت کشور به فرمان تو است
دد و دام و مردم به پیمان تو است

پریشان خاطران رفتند در خاکای کاش نالههای چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
ولی گر از قفس خاکدان پریدن بودپریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند

دل به دست باد خواهم داد هر چه باد بادولی گر از قفس خاکدان پریدن بود
کجا به گرد طلب، باد میرسد ما را

بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایتدل به دست باد خواهم داد هر چه باد باد
این عنایت بین که چون با بخت من افتاد باد
خو کن به همین گوشهی تنهایی و ای دلرفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود دل آرام جهان شد
شانهات را دیر آوردی سرم را باد بردخو کن به همین گوشهی تنهایی و ای دل
در آتش عشقی دگرم باز مسوزان!
گفتی که جهان بی شرر عشق چه هیچ است؟
باشد! که من آن هیچم و از عشق گریزان!

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدمشانهات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد
نکنم رنجه ز شرح غم خود خاطر دوستهر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم

اگر قصابم از تن واکره پوستنکنم رنجه ز شرح غم خود خاطر دوست
که گواه دل محنت زده سیمای من است
ای جان جان جانماگر قصابم از تن واکره پوست
جدا هرگز نگرده جونم از دوست
