• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
متصل است او معتدل است او
شمع دلست او پیش کشیدش
شبی را تا شبی با لشکری خرد
ز تن ها سر، ز سرها خود افکند

چو لشکر گرد بر گردش گرفتند
چو کشتی بادپا در رود افکند
 
شبی را تا شبی با لشکری خرد
ز تن ها سر، ز سرها خود افکند

چو لشکر گرد بر گردش گرفتند
چو کشتی بادپا در رود افکند
در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش
 
تا دل نشود عاشق دیوانه نمی گردد

تانگذرد از تن جان جانانه نمی گردد
 
تا دل نشود عاشق دیوانه نمی گردد

تانگذرد از تن جان جانانه نمی گردد
دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو
نومید نتوان بود ازو،باشد که دلداری کند
 
نه قدر وصال تو هر مختصری داند

نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند
دیدمت در حریری ز مهتاب سرد و خاموش خفته بودی
یادم آمد که در صبح دیدار از غروبی چنین گفته بودی...
 
دیدمت در حریری ز مهتاب سرد و خاموش خفته بودی
یادم آمد که در صبح دیدار از غروبی چنین گفته بودی...
یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو را
من چه میکردم به عالم گر نمیدیدم تو را‎‌‌‌‌‌‌‌
 
یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو را
من چه میکردم به عالم گر نمیدیدم تو را‎‌‌‌‌‌‌‌
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
برجای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
 
Back
بالا