- ارسالها
- 58
- امتیاز
- 824
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۱
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
شبی را تا شبی با لشکری خردمتصل است او معتدل است او
شمع دلست او پیش کشیدش
ز تن ها سر، ز سرها خود افکند
چو لشکر گرد بر گردش گرفتند
چو کشتی بادپا در رود افکند
شبی را تا شبی با لشکری خردمتصل است او معتدل است او
شمع دلست او پیش کشیدش
در کارگه کوزه گری رفتم دوششبی را تا شبی با لشکری خرد
ز تن ها سر، ز سرها خود افکند
چو لشکر گرد بر گردش گرفتند
چو کشتی بادپا در رود افکند
شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشتدر کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش
دلا دیدی که آن فرزانه فرزندشد آن زمانه که شعرش همه جهان بنوشت
شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود
نوگل نازنین من تا تو نگاه می کنیدلا دیدی که آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خم این طاق رنگین
تو خاموش اگر من بهم یا بدمنوگل نازنین من تا تو نگاه می کنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است
مسته صنمی چندین چندین صنمی مستهتو خاموش اگر من بهم یا بدم
که حمال سود و زیان خودم
رطب نآورد چوب خرزهره بارمسته صنمی چندین چندین صنمی مسته
می خور به طرب با من با من به طرب می خور
روز وصل دوستداران یاد بادرطب نآورد چوب خرزهره بار
چو تخم افکنی بر همان چشم دار
دلی که پیش تو راه یافت باز پس نرودروز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
دوستان به که ز وی یاد کننددلی که پیش تو راه یافت باز پس نرود
هوا گرفته عشق از پی هوس نرود

ترسم پریشان کند بسی مثل من کسی چشم نرگستدوستان به که ز وی یاد کنند
دل بیدوست دلی غمگین است
دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازوتا دل نشود عاشق دیوانه نمی گردد
تانگذرد از تن جان جانانه نمی گردد
در فال من از شوق رسیدن خبری نیستدلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو
نومید نتوان بود ازو،باشد که دلداری کند

هان ای دل عبرت بین ، از دیده عبر کن ، هان!در فال من از شوق رسیدن خبری نیست
درگیر توام، تلخ ترین شعر و ترانه

نه قدر وصال تو هر مختصری داندهان ای دل عبرت بین ، از دیده عبر کن ، هان!
ایوان مدائن را آیینه عبرت دان

دیدمت در حریری ز مهتاب سرد و خاموش خفته بودینه قدر وصال تو هر مختصری داند
نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند
یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو رادیدمت در حریری ز مهتاب سرد و خاموش خفته بودی
یادم آمد که در صبح دیدار از غروبی چنین گفته بودی...
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کندیک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو را
من چه میکردم به عالم گر نمیدیدم تو را

دیگر گذشته از سر و سامان من مپرسآن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
برجای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
