M!r@na
🦎🦎🦎🦎🦎🦎
- ارسالها
- 400
- امتیاز
- 4,302
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- 🤫
- سال فارغ التحصیلی
- 2345
ترسم که اشک در غم ما پردهدر شوددلم امید فراوان به وصل روی تو داشت
ولی اجل به ره عمر رهزن امل است
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
ترسم که اشک در غم ما پردهدر شوددلم امید فراوان به وصل روی تو داشت
ولی اجل به ره عمر رهزن امل است
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنمترسم که اشک در غم ما پردهدر شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
مشمر ز عمر خود، نفس ناشمرده رادوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم
از دست و زبان که برآیدمشمر ز عمر خود، نفس ناشمرده را
دفتر مساز، این ورق بادبرده را
دلبری از تو بعید است تو خود زیباییاز دست و زبان که برآید
کز عهده شکرش به درآید
نشاید گفتن آن کس را دلی هستدلبری از تو بعید است تو خود زیبایی
که روا نیست پس از معجزه جادو کردن ...
تو که باشی عالمی با بودنت معنا شودنشاید گفتن آن کس را دلی هست
که ننهد بر چنین صورت دل از دست
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا راتو که باشی عالمی با بودنت معنا شود
غیر تو هر قصه ای افسانه ای تنها شود
شده با یاد کسی تا به سحر گریه کنی؟دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکردشده با یاد کسی تا به سحر گریه کنی؟
با خدا درد و دل و پیش همه شکوه کنی؟
در دفتر زمانه فتد نامش از قلمیاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد
توبه که دل خویش چو آهن کرده استدر دفتر زمانه فتد نامش از قلم
هر ملتی که مردم صاحبقلم نداشت
تو غره بدان مشو که می مینخوریتوبه که دل خویش چو آهن کرده است
در کشتن بنده چشم روشن کرده است
اگر هزار غمست از جفای او بر دلتو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلامست آن را
تا که بر هم زد وصالت غمزهایاگر هزار غمست از جفای او بر دل
هنوز بنده اویم که غمگسار منست
ارنی کسی بگوید که تو را ندیده باشدتا که بر هم زد وصالت غمزهای
کرد صبح آغاز غمازی مرا
چو ز تو آواز میندهد فرید
تا دهی قرب هم آوازی مرا
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزمارنی کسی بگوید که تو را ندیده باشد
تو که با منی همیشه چه لنی چه لنترانی؟
ما زبالاییم و بالا میرویمیک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
مکنید دردمندان گله از شب جداییما زبالاییم و بالا میرویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم
متصل است او معتدل است اومکنید دردمندان گله از شب جدایی
که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم
