- ارسالها
- 130
- امتیاز
- 507
- نام مرکز سمپاد
-
- شهر
- •
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
رطب نآورد چوب خرزهره بارمسته صنمی چندین چندین صنمی مسته
می خور به طرب با من با من به طرب می خور
چو تخم افکنی بر همان چشم دار
رطب نآورد چوب خرزهره بارمسته صنمی چندین چندین صنمی مسته
می خور به طرب با من با من به طرب می خور
روز وصل دوستداران یاد بادرطب نآورد چوب خرزهره بار
چو تخم افکنی بر همان چشم دار
دلی که پیش تو راه یافت باز پس نرودروز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
دوستان به که ز وی یاد کننددلی که پیش تو راه یافت باز پس نرود
هوا گرفته عشق از پی هوس نرود

ترسم پریشان کند بسی مثل من کسی چشم نرگستدوستان به که ز وی یاد کنند
دل بیدوست دلی غمگین است
دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازوتا دل نشود عاشق دیوانه نمی گردد
تانگذرد از تن جان جانانه نمی گردد
در فال من از شوق رسیدن خبری نیستدلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو
نومید نتوان بود ازو،باشد که دلداری کند

هان ای دل عبرت بین ، از دیده عبر کن ، هان!در فال من از شوق رسیدن خبری نیست
درگیر توام، تلخ ترین شعر و ترانه

نه قدر وصال تو هر مختصری داندهان ای دل عبرت بین ، از دیده عبر کن ، هان!
ایوان مدائن را آیینه عبرت دان

دیدمت در حریری ز مهتاب سرد و خاموش خفته بودینه قدر وصال تو هر مختصری داند
نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند
یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو رادیدمت در حریری ز مهتاب سرد و خاموش خفته بودی
یادم آمد که در صبح دیدار از غروبی چنین گفته بودی...
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کندیک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو را
من چه میکردم به عالم گر نمیدیدم تو را

دیگر گذشته از سر و سامان من مپرسآن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
برجای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
مشتاق توام با همه جوری و جفاییدیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بیتو دست از این سر و سامان کشیدهام

یکی دیوانهای آتش بر افروختمشتاق توام با همه جوری و جفایی
محبوب منی با همه جرمی و خطایی
دعوی نکنم که عاشق روی توامیکی دیوانهای آتش بر افروخت
در آن ھنگامه جان خویش را سوخت
ھمه خاکسترش را باد میبرد
وجودش را جھان از یاد میبرد
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوتمرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
