در کوی نیکنامی مارا گذر ندادندنقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
چه بسا حرفه که مستوجب آتش باشد
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شدای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در اشک من به چشم حقارت نظر مکنیاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
مکن خویشتن از ره راست گمدر اشک من به چشم حقارت نظر مکن
کاین لعل را به خون جگر پروریده ام
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم همنسبت عشق به من نسبت جان است به تن
تو بگو من به تو مشتاقترم یا تو به من..
مرا ز یادتو برد و تو را ز خاطر منندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم
چو بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
در خیال آمدی و آینه قلب شکستمرا ز یادتو برد و تو را ز خاطر من
ستم زمانه از این بیشتر چه خواهد کرد
دیدمت در خواب و خوابم رنگِ رویا یافتهدر خیال آمدی و آینه قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخنمی روی و گریه می آید مرا
اندکی بنشین که باران بگذرد
دور از رخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشممدر رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود ! ...
-سعدی
تبسم کنان گفتش ای تیزهوشدور از رخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشمم
سیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفت
حافظ
شبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتاتبسم کنان گفتش ای تیزهوش
اصم به که گفتار باطل نیوش
+سعدی
در میخانه ببستند خدایا مپسندشبی مجنون به لیلی گفت کای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پيدا ولی مجنون ، نخواهد شد
<حافظ>
