• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است
دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است
تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را
وز خسّتِ خود خاک شوم هر کس را

کارم به دعا چو برنمی‌آید راست
دادم سه طلاق این فلک اطلس را
 
تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را
وز خسّتِ خود خاک شوم هر کس را

کارم به دعا چو برنمی‌آید راست
دادم سه طلاق این فلک اطلس را
ای نسیم سحر ارامگه یار کجاست
منزل ان مه عاشق کش عیار کجاست
 
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
شراب از دست خوبان سلسبیلست
و گر خود خون میخواران سبیلست

(امیدوارم درست یادم باشه و درست نوشته باشم)
 
بیتامو شک دارم قبلاً نوشتم یا نه
تو همین صفحه نباشه اوکیه دیگه ؟


تا توانی دلی به دست آور
دل شکستن هنر نمی باشد
 
بیتامو شک دارم قبلاً نوشتم یا نه
تو همین صفحه نباشه اوکیه دیگه ؟


تا توانی دلی به دست آور
دل شکستن هنر نمی باشد
دل من چون به عشق مایل شد
عشق در گردنش حمایل شد
 
دیریست که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد
دی شانه زد آن ماه خمِ گیسو را
بر چهره نهاد زلفِ عنبر بو را

پوشید بدین حیله رخِ نیکو را
تا هر که نه محرم نشناسد او را
 
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
 
یاد باد آنکه سر کوی تو ام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
دلا خموشی چرا؟ چو خم نجوشی چرا؟
برون شد از پرده راز، تو پرده پوشی چرا؟
 
از شعر و استعاره و تشبیه برتری
با هیچکس بجز تو نسنجیده ام تو را
ای یار ناسامان من، از من چرا رنجیده‌ای
وی درد و ای درمان من، از من چرا رنجیده‌ای
 
ای یار ناسامان من، از من چرا رنجیده‌ای
وی درد و ای درمان من، از من چرا رنجیده‌ای
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
 
در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز
چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود
دیدی که یار، جز سَرِ جور و ستم نداشت
بشکست عهد، وز غمِ ما هیچ غم نداشت
 
تاب بنفشه می دهد طره مشکسای تو
پرده غنچه می درد خنده دلگشای تو
واعظان کاین جلوی در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت میرسند آن کار دیگر میکنند
 
واعظان کاین جلوی در محراب و منبر می‌کنند
چون به خلوت میرسند آن کار دیگر میکنند
دلبر بِرَفت و دلشدگان را خبر نکرد
یادِ حریفِ شهر و رفیقِ سفر نکرد
 
Back
بالا