• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
من آن گلبرگ مغرورم که می‌میرم ز بی‌آبی
ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی‌گردم
 
من آن گلبرگ مغرورم که می‌میرم ز بی‌آبی
ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی‌گردم
مثل عکس رخ مهتاب که افتاد در آب
در دلم هستی و بین منو تو فاصله هاست
 
تو خودت شعر تمامی عسل لازم نیست
تا لبت با لب ما هست عسل لازم نیست
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
 
یکی دایه بودش به کردار شیر
بر پهلوان اندر آمد دلیر
«فردوسی»
رقیبم سرزنشها کرد کزین باب رخ برتاب
چه افتاد این سر مارا که خاک در نمی‌ارزد
 
رقیبم سرزنشها کرد کزین باب رخ برتاب
چه افتاد این سر مارا که خاک در نمی‌ارزد
دوست‌ داشتن‌ تو دشوار است‌،
آن‌ْچنان‌ که‌ من‌ دوست‌ می‌دارم‌.
که‌ هوایم‌ از عشق‌ توام‌ رنج‌ می‌دهد،
دل‌ُ کلاهم‌ نیز!
 
زخم از خود طبیب به ما میرسد ولی
ما باز با امیدِ به درمان نشسته ایم!
خروش
 
می بیارید که بی می نتوانم ببرم تا مقصد
بار این درد که بر دوش دلم داده جهان
ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو
زین سو نظر مکن که از آنجاست آرزو
 
وعده وصل ابد دادی و دندان به جگر
پا فشردم همه تا عمر به پایان آمد
 
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس
سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند؟!
همدم گل نمیشود، یاد سمن نمیکند؟!
 
Back
بالا