- ارسالها
- 22
- امتیاز
- 288
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- تهِ دریا
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
همه دانند که سودازده دلشده رابارها گفته ام و بار دگر می گویم
که من دلشده این ره نه به خود می پویم!
فدای شما✨
حافظه دیگه ((:
چاره صبرست ولیکن چه کند قادر نیست
همه دانند که سودازده دلشده رابارها گفته ام و بار دگر می گویم
که من دلشده این ره نه به خود می پویم!
فدای شما✨
حافظه دیگه ((:
خون میچکد از دیده در این کنج صبوریهمه دانند که سودازده دلشده را
چاره صبرست ولیکن چه کند قادر نیست
تا کدامین سنگدل امروز میآید به باغخون میچکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جان است
_ابتهاج عزیز :)
می بیاور که ننازد به گل باغ جهانتا کدامین سنگدل امروز میآید به باغ
کز فغان عندلیبان چمن خون میچکد
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شدمی بیاور که ننازد به گل باغ جهان
هر که غارتگری باد خزانی دانست

به راستی صلت کدام قصیدهای؟ای غزل!رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشورهی ما بود، دلارام جهان شد
در اول آسایشمان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادنمان بود، خزان شد
_حامد عسکری
کزین پس شکست آید از تازیان!به راستی صلت کدام قصیدهای؟ای غزل!
ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه تاریک؟
- احمد شاملو

آذرخشم گهی نشانه گرفتکزین پس شکست آید از تازیان!
ستاره نگردد، مگر بر زیان...
_عمو فردوسی :)
در این درگه که گه گه که که و که که شود ناگهآذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگی به تازیانه گرفت
(میدونم معانی متفاوته ولی خب چه میشود کرد)
پلکی به هم بزن که هدایت شود زمیندر این درگه که گه گه که که و که که شود ناگه
به امروزت مشو غرّه که از فردا نهای آگه
_نمیدونم از کیه :)
+امیدوارم درست تایپش کرده باشم.
زمین گشت روشنتر از آسمانپلکی به هم بزن که هدایت شود زمین
حُرّ با نگاه تو سپرش را زمین گذاشت...

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بودزمین گشت روشنتر از آسمان
جهانی خروشان و آتش دمان
_فردوسی
جان را به تمنای لبش بردم و نگرفتآتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
پای آن سرو چمان اشک روانی داشتم
-رهی معیری

ای مهربان تر از برگ در بوسه های بارانجان را به تمنای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد...
_حامد عسکری
شعرم شکافتن بارانیِ تو بودای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

آه، باران! ای امید جان بیدارانشعرم شکافتن بارانیِ تو بود
حالا فقط خبر خشکسالیم
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافتآه، باران! ای امید جان بیداران
بر پلیدی ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد
