Itslyra
لایرا
- ارسالها
- 27
- امتیاز
- 540
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- تهِ دریا
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
در همه عمر به جز عشق نکردم کاریبا خبر از حال ما هیچ نخواهی شدن
تا نکند با تو عشق آن چه به ما کردهای
آه اگر حاصل این کار ندامت باشد
در همه عمر به جز عشق نکردم کاریبا خبر از حال ما هیچ نخواهی شدن
تا نکند با تو عشق آن چه به ما کردهای
یک عمر به سودای لبش سوختم و آهدر همه عمر به جز عشق نکردم کاری
آه اگر حاصل این کار ندامت باشد
پروانه بر معنی کی محرم شمع افتدیک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
_حامد عسکری
تودر آرزوی تو عمر بردم شب و روز
عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت
مولانا
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهرچو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی (ع) که میتواند که به سر برد وفا را
شهریار
رنگ رخ خوب تو آخر گواستنظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آینهها در مقابل رخ دوست
_حافظ
سخن عشق تو بیآنکه برآید به زبانمرنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بودهای
چنان ننگش آمد ز کار هجیرسخن عشق تو بیآنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم :)
نویسم نامه و از بس که خون میگریم از هجرتگر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها، زشت یا زیبا مکن
مولانا
در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیستبه شیشه میکند او عاقبت، خون سیاوش را
دلاورزادگان، بر شاه توران اعتمادی نیست
در خاک طلب بذر دعا کاشتهامدر خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست...
_بیتا امیری
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا رابا همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو، خاک را مشک ختن نمیکند
حافظ
نهادند بر دشت هیزم دو کوهصبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
آهو اِستاد و نگاه کرد و رمیدنهادند بر دشت هیزم دو کوه
جهانی نظاره شده هم گروه
_فردوسی
به دیدار تو چشم روشن کنمآهو اِستاد و نگاه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
در دیده من اندر آ وز چشم من بنگر مرابه دیدار تو چشم روشن کنم
در و دشت و خرگاه گلشن کنم...
_فردوسی
وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدریدرهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم
تا به اقلیم وجود، این همه راه آمدهایم
حافظ
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفتوقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل میآفرید...
_افشین یدللهی
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست رامحتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
من مست و تو دیوانهگفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
_پروین اعتصامی
