- ارسالها
- 40
- امتیاز
- 155
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان شاکر اردکان
- شهر
- اردکان
- سال فارغ التحصیلی
- 1401
- دانشگاه
- فرهنگیان
در آرزوی تو عمر بردم شب و روزیک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
_حامد عسکری
عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت
مولانا
در آرزوی تو عمر بردم شب و روزیک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
_حامد عسکری
تودر آرزوی تو عمر بردم شب و روز
عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت
مولانا
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازانتو
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهرچو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی (ع) که میتواند که به سر برد وفا را
شهریار
رنگ رخ خوب تو آخر گواستنظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آینهها در مقابل رخ دوست
_حافظ
سخن عشق تو بیآنکه برآید به زبانمرنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بودهای
چنان ننگش آمد ز کار هجیرسخن عشق تو بیآنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم :)
گر نداری دانش ترکیب رنگچنان ننگش آمد ز کار هجیر
که شد لاله رنگش، به کردار قیر
_عمو فردوسی.
نویسم نامه و از بس که خون میگریم از هجرتگر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها، زشت یا زیبا مکن
مولانا
به شیشه میکند او عاقبت، خون سیاوش رانویسم نامه و از بس که خون میگریم از هجرت
تو گویی کاغذ مکتوب من رنگ حنا دارد
(🥲)
در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیستبه شیشه میکند او عاقبت، خون سیاوش را
دلاورزادگان، بر شاه توران اعتمادی نیست
در خاک طلب بذر دعا کاشتهامدر خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست...
_بیتا امیری
با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجبدر خاک طلب بذر دعا کاشتهام
باران اجابت تو را میطلبم
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا رابا همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو، خاک را مشک ختن نمیکند
حافظ
نهادند بر دشت هیزم دو کوهصبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
آهو اِستاد و نگاه کرد و رمیدنهادند بر دشت هیزم دو کوه
جهانی نظاره شده هم گروه
_فردوسی
به دیدار تو چشم روشن کنمآهو اِستاد و نگاه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
در دیده من اندر آ وز چشم من بنگر مرابه دیدار تو چشم روشن کنم
در و دشت و خرگاه گلشن کنم...
_فردوسی
رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدمدر دیده من اندر آ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیدهها منزلگهی بگزیدهام
وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدریدرهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم
تا به اقلیم وجود، این همه راه آمدهایم
حافظ
