
دل در بر کسی بود، تو آمدی و ماندیسگ اصحاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصوددل در بر کسی بود، تو آمدی و ماندی
تا از نو در دل من، دیوانهای زر افشید

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنویدر این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت ...

شب مردان خدا روز جهان افروز استتا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
بالاخره یکی جواب داد✨️
ترسم که توهم یار وفادار نباشیشب مردان خدا روز جهان افروز است
روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست
-حافظ

یار من چون بخرامد به تماشای چمنترسم که توهم یار وفادار نباشی
عاشق کُش و مشعوق و گرفتار نباشی
من از غم تو هر روز دوصد بار بمیرم
تو از دل من هیچ خبردار نباشی
یارم به وفا وعده بسی داد و جفا کردیار من چون بخرامد به تماشای چمن
برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی

دلا دیدی که خورشید از شب سردیارم به وفا وعده بسی داد و جفا کرد
هر وعده که آنم به جفا داد، وفا کرد

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچدلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برون کرد

چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مستدنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ ! ...
تنهاتر از آنم که به دنبال تو گردمچنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هرچه در دو عالم هست

من آن خزانزده برگم، که باغبان طبیعتتنهاتر از آنم که به دنبال تو گردم
دنبال خودم گردم و جز هیچ نیابم
مثل آهو، غرق خون، در لحظههای آخرشمن آن خزانزده برگم، که باغبان طبیعت
برون فکنده ز گلشن، به جرم چهره زردم

شنیدم زیر لب میگفت، وقت خواندن شعرم:مثل آهو، غرق خون، در لحظههای آخرش
رفتنت را دیده بود اما نمیشد باورش

یاد باد آنکه سر کوی تو ام منزل بودشنیدم زیر لب میگفت، وقت خواندن شعرم:
تو باید از تمام شاعران دیوانهتر باشی
نازم آن آموزگاری را که در یک نیمه روزیه جدید شروع میکنم از جناب شهریار دوست داشتنی
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران ...وای به حال دگران :)

دل را به نگاه یغما بردی باشد از آن شما امایاد باد آنکه سر کوی تو ام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
نازم آن آموزگاری را که در یک نیمه روز
دانش آموزان عالم را همه دانا کند
ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین
بعد از با خون هفتاد و دو تن امضا کند
------------------------
جفتش د بود. د بدین بیاد![]()
ما عاشق و رند و مست و عالَمسوزیمدل را به نگاه یغما بردی باشد از آن شما اما
به جا مانده یک تندیس انسانی از آن آغوش استعمار
این را چه کنم؟
شرم چشمانت اگرچه میکند انکار بازی را ولی
آن جگر یاقوت شیرینت به بوسه میکند اصرار
این را چه کنم ؟
یا دور بشو از من و از خویش برانمما عاشق و رند و مست و عالَمسوزیم
با ما منشین اگر نه بدنام شوی