- ارسالها
- 2,380
- امتیاز
- 7,433
- نام مرکز سمپاد
-
- شهر
-
- سال فارغ التحصیلی
- 1382
در دايره قسمت ما نقطه ي تسليميمیاد ایام جوانی جگرم خون میکرد
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان امد
لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي
در دايره قسمت ما نقطه ي تسليميمیاد ایام جوانی جگرم خون میکرد
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان امد

یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخوردر دايره قسمت ما نقطه ي تسليميم
لطف آنچه تو انديشي حكم آنچه تو فرمايي
روی دیدار توام نیست، وضو از چه کنم؟یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

من در این ابادی پی چیزی میگشتم پی خوابی شاید پی نوری،ریگی،لبخندیروی دیدار توام نیست، وضو از چه کنم؟
دیگر از جامه ی صد وصله رفو از چه کنم؟
معین کرمانشاهی

در من این غریبه کیست ؟ باورم نمی شودمن در این ابادی پی چیزی میگشتم پی خوابی شاید پی نوری،ریگی،لبخندی
پشت تبریزی ها غفلت پاکی بود که صدایم میزد

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرنددر من این غریبه کیست ؟ باورم نمی شود
خوب می شناست در خودم که بنگرم .
این تویی ، خود تویی در پس نقاب من
ای مسیح مهربان زیر نام قیصرم !
دلی که در او میگرفت قاصد درختیمردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد

دلی که در او میگرفت قاصد درختی
ز بوی گل و رنگِ فِتنۀ دنیا شکفتی
صائب تبریزی
در ساغر ما گل شرابی نشکفتیارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد

تا کی به تمنای وصال تو یگانهدر ساغر ما گل شرابی نشکفت
در این شب تیره ماھتابی نشکفت
تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

دل چو پرگار به هر سو دورانی می کردهر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد
در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد
خاقانی
در دایرهای که آمد و رفتن ماستدل چو پرگار به هر سو دورانی می کرد
وندر آن دایره ، سرگشته ی پابرجا بود
- حافظ

ترسم که عشق در غم ما پرده در شوددر دایرهای که آمد و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادندترسم که عشق در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود

اهل کاشانمدر کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
حافط
تماشا مرو نک تماشا توییاهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی میسازم با رنگ میفروشم به شما
تا به اواز شقایق که در ان زندانی است
یک نفر آمد صدایم کرد و رفتتماشا مرو نک تماشا تویی
جهان و نهان و هویدا تویی
مولانا
تا ظن نبری که از غمانت رستمیک نفر آمد صدایم کرد و رفت
در قفس بودم رهایم کرد و رفت
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوشتا ظن نبری که از غمانت رستم
یا بی تو صبور گشتم و بنشستم
