- ارسالها
- 1,023
- امتیاز
- 6,435
- نام مرکز سمپاد
- حلی ۱
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجاامروز عزیز عالم شدی اما
ای یوسف من حال تو در چاه ندیدند
ابروی او گره نشد گرچه که دید صد خطا
در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجاامروز عزیز عالم شدی اما
ای یوسف من حال تو در چاه ندیدند
دل چو کبوتری اگر میبپرد ز بام توای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سوداامروز تو را دسترس فردا نیست
واندیشهٔ فردات به جز سودا نیست
نام شتر به ترکی چه بود بگو دواآب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین
ما زاده قضا و قضا مادر همهستالا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
ما را دل از كشاكش دنيا شكسته استاگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنان دوست می دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی راما را دل از كشاكش دنيا شكسته است
اين كشتی از تلاطم دريا شكسته است
تنها ننالم از غم ايام و جور يار...
باشد مرا دلی كه ز صد جا شكسته است
آن قصر که جمشید در او جام گرفتآمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندر آمد مصر و شکر به رقص آ
مرا عمری به دنبالت کشاندیتو به تحریک فلک فتنه دوران منی
به تصدیق نظر محو تماشای تو ام
دوش ازین غصه نخفتم که رفیقی میگفتیک جام شراب صد دل و دین ارزد
یک جرعهٔ می مملکت چین ارزد
جز بادهٔ لعل نیست در روی زمین
تلخی که هزار جان شیرین ارزد
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بوددوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است
دوش در خلوت ما خاطرهی یاری بودتا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دستدوش در خلوت ما خاطرهی یاری بود
خاطر یار دلآزار جفاکاری بود
یه توپ دارم قل قلیهدر دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداختتو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
وگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
م بدهید:-)))
نسیم نیست، نه. بیم است. بیمِ دار شدنمست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایمنسیم نیست، نه. بیم است. بیمِ دار شدن
که لرزه می فکند بر تن سپیداران
حسین منزوی
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرداگر آن طایرِ قدسی ز درم باز آید
عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید
د بدهید :-)))
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهردر زخم زبان فوق تخصص دارد
یک ریز کنایه بر سرت می بارد
او جز خودِ احمقش کسی دیگر را
یک آدم ساده هم نمی پندارد
زخم زبانش را به دل نزنم،در زخم زبان فوق تخصص دارد
یک ریز کنایه بر سرت می بارد
او جز خودِ احمقش کسی دیگر را
یک آدم ساده هم نمی پندارد
