- ارسالها
- 6
- امتیاز
- 1,711
- نام مرکز سمپاد
- شهید بهشتی
- شهر
- دامغان
- سال فارغ التحصیلی
- 1398
در ره نازک تنان هیچت مبادا خوف و ترستا غنچهی بشکفتهی این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
کان که را ترس است زان اول نباید آمدن
در ره نازک تنان هیچت مبادا خوف و ترستا غنچهی بشکفتهی این باغ که بوید
هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
نیش عقرب خوشتر از زهر دوستدر ره نازک تنان هیچت مبادا خوف و ترس
کان که را ترس است زان اول نباید آمدن
تا که نامی شدم از نام نبردم سودینیش عقرب خوشتر از زهر دوست
که دوست بر دل میزند و عقرب به پوست ...
ای ماه من، ای میر منتا که نامی شدم از نام نبردم سودی
گر نمردم من و این گوشه گمنامیها
نمی خوام زبانم را کمی تکان دهمای ماه من، ای میر من
ای کعبه و ای پیر من
منظورم از مستی تویی
ای عشق عالمگیر من
منزل مردم بیگانه چو شد خانهی چشمنمی خوام زبانم را کمی تکان دهم
واژه ای اما ساده برای تو بیان کنم
خود دانی که من دیونه ایی از عشقم
نزار از عشق تو دنیا را نشان کنم
من خود دلم از مهر تو لرزید وگرنهمنزل مردم بیگانه چو شد خانهی چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمردمن خود دلم از مهر تو لرزید وگرنه
تیرم به خطا میرود اما به هدر، نه
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده استهر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
تتار اگرچه جهان را خراب کرد به جنگدلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است
گل بر می افشانمتتار اگرچه جهان را خراب کرد به جنگ
خراب، گنج تو دارد چرا شود دلتنگ؟
تو کز محنت دیگران بی غمیگل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد (رل بزنم اینو میکنمش بیو اینستام)تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

(ایشالایا علی گفتیم و عشق آغاز شد (رل بزنم اینو میکنمش بیو اینستام)
یا علی گفتیم و دریا خنده کرد
عشق ما را باز هم شرمنده کرد
یا علی گفتیم و گلها وا شدند
)
هر که در عشق علی گم میشود(ایشالا)
در این درگه که گه گه، کُه کَه و کَه کُه شود ناگه
مشو غره به امروزت که از فردا نه ای آگه
دوش در حلقه ما قصه ی گیسوی تو بودهر که در عشق علی گم میشود
مثل گل محبوب مردم میشود
دگران چون بروند از نظر از دل برونددوش در حلقه ما قصه ی گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
یک نعره مستانه ز جایی نشنیدیمدگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندیک نعره مستانه ز جایی نشنیدیم
ویران شود این شهر که میخوانه ندارد
دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بوددوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
حافظ
