Balesht
)
- ارسالها
- 43
- امتیاز
- 157
- نام مرکز سمپاد
- شهید بهشتی
- شهر
- .
- سال فارغ التحصیلی
- 1234
در جستن آن نگار پر کینه و جنگخدا نه در این جهان است و نه در آن جهان
او در دل هر ذره خاموش و بینشان
گشتیم سراپای جهان با دل تنگ
در جستن آن نگار پر کینه و جنگخدا نه در این جهان است و نه در آن جهان
او در دل هر ذره خاموش و بینشان
اندر دل من درون و بیرون همه او استدر جستن آن نگار پر کینه و جنگ
گشتیم سراپای جهان با دل تنگ
گویند سنگ لعل شود در مقام صبراندر دل من درون و بیرون همه او است
اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست
خون من ریزی و چشم تو روا میداردگویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خونِ جگر شود
سر من از ناله من دور نیستخون من ریزی و چشم تو روا میدارد
بوسهای خواهم و گویی که روا نیست چرا
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسرسر من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
بند بگسل باش آزاد ای پسردهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کای نور چشم من به جز از کشته ندروی
فردا شنیدهای که بود داغ زر و سیمبند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر
هر چند که سرو سرفرازدلباس مرگ بر اندام عالمی زیباست
چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست.
چیست طاووس که در باغ نعیم افتادستهر چند که سرو سرفرازد
در باغ به قامت تو نازد
از خراسان آن خور طاووسوشچیست طاووس که در باغ نعیم افتادست
زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار
مرا هزار امید است و هر هزار توییاز خراسان آن خور طاووسوش
سوی خاور میخرامد شاد و خوش

هزار جهد بکردم که یار من باشیمرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون بادهزار جهد بکردم که یار من باشی
قراربخش دل بیقرار من باشی
مرا در کودکی شوق دگر بودبه خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم
خبر بردند مجنون را که لیلیمرا در کودکی شوق دگر بود
خیالم زین حوادث بی خبر بود
جدایی نیست حسن و عشق را یک مو ز یکدیگرخبر بردند مجنون را که لیلی
ندارد با تو پیوندی و میلی
چه شوری بهتر از برخورد برق چشمها با همجدایی نیست حسن و عشق را یک مو ز یکدیگر
به جای زلف لیلی بید مجنون را تماشا کن

نازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزدچه شوری بهتر از برخورد برق چشمها با هم
نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن،
فکر زنجیری کنید ای عاقلاننازم آن سر که چو گیسوی تو در پای تو ریزد
نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد ...
-شهریار
