- ارسالها
- 607
- امتیاز
- 10,023
- نام مرکز سمپاد
- _
- شهر
- -
- سال فارغ التحصیلی
- 1401
- دانشگاه
- پلی تکنیک
- رشته دانشگاه
- پلیمر
امشب صدای تیشه از بیستون نیامدسحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد ^^
امشب صدای تیشه از بیستون نیامدسحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
امشب از شبهای تنهاییست رحمی کن بیاامشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد ^^
اگر که بیهُده زیباست شبامشب از شبهای تنهاییست رحمی کن بیا
تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهیاگر که بیهُده زیباست شب
برای چه زیباست شب؟ برای که زیباست شب؟
چه بگویم سحرت خیر؟همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوستچه بگویم سحرت خیر؟
تو خودت صبح جهانی! ^^
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشتبه جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیشعالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان نرگس جادوی تو بود^^
این خاصیت عشق است باید بلدت باشمتا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
عشق مارا پی کاری به جهان آوردهستاین خاصیت عشق است باید بلدت باشم
هرجا که تویی آنجا در جذرومدت باشم ^^
هیچ نقشی در جهان شادم نکردعشق مارا پی کاری به جهان آوردهست
ادب آن است که مشغول تماشا نشویم
جمله غم های جهان هیچ اثر مینکندهیچ نقشی در جهان شادم نکرد
مرز استغنای انسان ها کجاست؟!
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟جمله غم های جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
این کیست چنین مست ز خمار رسیده؟دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟
ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد...^^
رسید مژده که ایام غم نخواهد مانداین کیست چنین مست ز خمار رسیده؟
یا یار بود یا ز بر یار رسیده
غصه در آن دل بود کز هوس او تُهیسترسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند!
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟غصه در آن دل بود کز هوس او تُهیست
غم همه آن جا رود کان بت عیار نیست
دوش وقت سحر از غُصه نجاتم دادندای نسیم سحر آرامگه یار کجاست؟
منزل آن مه عاشقکش عیار کجاست؟
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدنددوش وقت سحر از غُصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمتِ شب آبِ حیاتم دادند
این لطف بین که با گل آدم سرشتهانددوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند!