مثبت
مهمان
تنها تویی تو که میتپی به نبض این رهاییدر اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و غوغاست
تو فارغ از وفور سایه هایی
باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد
تو میروی که ابر غم ببارد
همش که قرار نیست شاعرای قدیمی باشه
تنها تویی تو که میتپی به نبض این رهاییدر اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و غوغاست
در جای تو جا نیست به جز آن جان راتنها تویی تو که میتپی به نبض این رهایی
تو فارغ از وفور سایه هایی
باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد
تو میروی که ابر غم ببارد
همش که قرار نیست شاعرای قدیمی باشه
تا عشق ترا است این شکرخاییهاای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمی گذاشت
تا کی باشی ز دور نظارهٔ مااز خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می شد گذشت، وسوسه اما نمی گذاشت
تو را نادیدن ما غم نباشداز خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می شد گذشت، وسوسه اما نمی گذاشت
من ندانستم از اول که تو بی عیب و وفاییدر فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم..
در عشق جانان جان بده، بی عشق نگشاید گرهیکی از ما دو نفر کشته به دست دگریست
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد
مرا به یاد تو میکشانم،از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
محرمی که در دل است، بینهایت استدل محرم بیان این بگفتی
اگر بودی به عالم نیم محرم
ز آب و گل برون بردی شما را
اگر بودی شما را پای محکم
تا سحر چشم یار چه بازی کند که بازمحرمی که در دل است، بینهایت است
مردی که در عشق تو باشد، محرم است
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردیمیان گریه می خندم که شمع چون اندرین مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد
در دل شب، نغمهای دلنواز میخوانمدلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
مسلمانان مسلمانان نگه دارید دین خوددر دل شب، نغمهای دلنواز میخوانم
دست در دست تو، عشق را جان میدهم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگویمسلمانان مسلمانان نگه دارید دین خود
که شمسالدین تبریزی مسلمان بود کافر شد
من که شبها ره تقوا زده ام با دف و چنگدور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه انم که دگر گوش به تزویر کنم
دعای گوشه نشینان بلا بگرداندمن که شبها ره تقوا زده ام با دف و چنگ
این زمان سر به ره ارم چه حکایت باشد؟
یارب این نوگل خندان که سپردی به منشدعای گوشه نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه چشمی به ما نمینگری؟
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما راشعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلش و لطف سخنش
ما ز یاران چشم یاری داشتیمشمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهرهٔ شهر مشو تا نَنَهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
