• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و غوغاست
تنها تویی تو که میتپی به نبض این رهایی
تو فارغ از وفور سایه هایی
باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد
تو میروی که ابر غم ببارد

همش که قرار نیست شاعرای قدیمی باشه‌
 
تنها تویی تو که میتپی به نبض این رهایی
تو فارغ از وفور سایه هایی
باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد
تو میروی که ابر غم ببارد

همش که قرار نیست شاعرای قدیمی باشه‌
در جای تو جا نیست به جز آن جان را
در کوه تو کانیست بجو آن کان را

صوفی رونده گر توانی می‌جوی
بیرون تو مجو ز خود بجو تو آن را
 
ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمی گذاشت
تا عشق ترا است این شکرخایی‌ها
هر روز تو گوش دار صفرایی‌ها

کارت همه شب شراب‌پیمایی‌ها
مکر و دغل و خصومت‌افزایی‌ها
 
از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
می شد گذشت، وسوسه اما نمی گذاشت
تا کی باشی ز دور نظارهٔ ما
ما چاره‌گریم و عشق بیچاره ما

جان کیست کمینه طفل گهوارهٔ ما
دل کیست یکی غریب آوارهٔ ما
 
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم..
من ندانستم از اول که تو بی عیب و وفایی
عهد نابستن از آن به، که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
 
یاد تو در دل من ز آتش است و درد
یادآور عشق تو، هر لحظه در نبرد
 
دل محرم بیان این بگفتی
اگر بودی به عالم نیم محرم
ز آب و گل برون بردی شما را
اگر بودی شما را پای محکم
محرمی که در دل است، بی‌نهایت است
مردی که در عشق تو باشد، محرم است
 
در دل شب، نغمه‌ای دلنواز می‌خوانم
دست در دست تو، عشق را جان می‌دهم
مسلمانان مسلمانان نگه دارید دین خود
که شمس‌الدین تبریزی مسلمان بود کافر شد
 
مسلمانان مسلمانان نگه دارید دین خود
که شمس‌الدین تبریزی مسلمان بود کافر شد
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی
من نه انم که دگر گوش به تزویر کنم
 
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلش و لطف سخنش
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهرهٔ شهر مشو تا نَنَهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
 
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهرهٔ شهر مشو تا نَنَهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه میپنداشتیم
 
Back
بالا