- ارسالها
- 2,345
- امتیاز
- 46,160
- نام مرکز سمپاد
- .
- شهر
- .
- سال فارغ التحصیلی
- 1400
مگو راز دلت با هرکسی بازلیلی وش من به حال زارم بنگر
مجنون زمانه از برای تو شدم
که در دنیا نیایی محرم راز
مگو راز دلت با هرکسی بازلیلی وش من به حال زارم بنگر
مجنون زمانه از برای تو شدم
تا دل نشودعاشق دیوانه نمی گرددزبان بسیار سر بر باد داده است
زبان را سر عدوی خانه زاد است
دست از طلب ندارم تا کام من برآیدتا دل نشودعاشق دیوانه نمی گردد
تانگذرد از تن جان جانانه نمی گردد
درد دارد که خودت علت لبخند شویدوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و پیمانه زدند
تو را جانم صدا کردم ولیکن برتر از جانیدر مدرسه تحصیل محبت نتوان کرد
کاین مسئله علمی است که آموختنی نیست
تو را با غیر میبینم صدایم در نمی آیدیک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
دوستان به که ز وی یاد کنندتو را با غیر میبینم صدایم در نمی آید
تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید
تا عهد تو بربستم عهد همه بشکستمدوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است
آرزو دارم ز لعلش تا به لب جام مدامتا عهد تو بربستم عهد همه بشکستم
بعد ار تو روا باشد نقض همه پیمانها

یک روز ز بند عالم ازاد نیممن ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن بِه که ببندی و نپایی
دل به هرکس می سپارم با دلم بد می کندیوسف به این رها شدن از چاه دل نبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
وقتی در آبی تا میان دستی و پایی میزدم
اکنون همان پنداشتم دریای بیپایاب را
امروز حالا غرقهام تا با کناری اوفتم
آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
در همه لوح ضمیرم هیچ نقشی جز تو نیستآنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانهای و در خواب شدند
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کردتو عشق آموختی در شهر ما را
بیا تا شرح آن هم بر تو خوانم
سخنها دارم از دست تو در دل
ولیکن در حضورت بی زبانم
ای دل غم این جهان فرسوده مخوراگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
نترسم که با دیگری خو کنیرسم دو رنگی آیین ما نیست
یکرنگ باشد روز و شب من
تو را با غیر میبینم صدایم در نمیآیدیا رب سببی ساز که یارم به سلامت
باز آید و برهاندم از بند ملامت
همچون انار، خون دل از خویش میخوریمدر این درگَه که گَه گَه کَه کُه و کُه کَه نشود ناگه
مشو غره به امروزت که از فردا نهی آگه
دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتیتا جهان باقی و آیین محبت باقی است
شعر حافظ همه جا ورد زبان خواهد بود
