- ارسالها
- 607
- امتیاز
- 10,023
- نام مرکز سمپاد
- _
- شهر
- -
- سال فارغ التحصیلی
- 1401
- دانشگاه
- پلی تکنیک
- رشته دانشگاه
- پلیمر
سر نشتر عشق بر رگ روح زدنداین لطف بین که با گل آدم سرشتهاند
وین روح بین که در تن آدم دمیدهاند
یک قطره چکید و نامش دل شد!
سر نشتر عشق بر رگ روح زدنداین لطف بین که با گل آدم سرشتهاند
وین روح بین که در تن آدم دمیدهاند
سالها دل طلب جام جم از ما میکردسر نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره چکید و نامش دل شد!
دل ناله کند از من، من ناله کنم از دلسالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
دیدنش حال مرا یک جور دیگر میکنددل ناله کند از من، من ناله کنم از دل
یارب تو قضاوت کن، دیوانه منم یا دل؟
به آن دلبر دیوانه بگویید بیاید!دیدنش حال مرا یک جور دیگر میکند
حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند
روزها با فکر او دیوانه ام ؛ شب بیشتربه آن دلبر دیوانه بگویید بیاید!
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید ^^
دلتنگ ام و با هیچ کسم میل سخن نیستروزها با فکر او دیوانه ام ؛ شب بیشتر
هر دو دلتنگ همیم ؛ اما من اغلب بیشتر
من رفتم و دلی برای من انگار تنگ نیستدلتنگ ام و با هیچ کسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست ^^
خدا را ای شقایق ها حقیقت را عیان سازیدارغوان جام عقیقی یه سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
نمیدانم چه میخواهم خدایاخدا را ای شقایق ها حقیقت را عیان سازید
که است اویی که خونش را درونتان نهان سازید؟
خدایا این چه پیشانی نوشت است؟نمیدانم چه میخواهم خدایا
به دنبال چه میگردم شب و روز؟
چه میجوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز؟
یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستمخدایا این چه پیشانی نوشت است؟
چرا پاسخ فقط وصف بهشت است؟
تحمل می کنم صد رنج و سختی
بگویندم که روزی در بهشتی
این جور که میکشیم تا کی؟یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم ^^
نیست رنگی که بگوید با من، اندکی صبر سحر نزدیک است!این جور که میکشیم تا کی؟
وین صبر که میکنیم تا چند؟
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایهنیست رنگی که بگوید با من، اندکی صبر سحر نزدیک است!
هردم این بانگ برآرم از دل، وای این شب چقدر تاریک است!
تو میروی و دل ز دست میرودشب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایهی دیوسار بشکن
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا راتو میروی و دل ز دست میرود
مرو که با تو هرچه هست میرود ^^
دست از مس وجود چو مردان ره بشویدل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
جان من است او هی مزنیدشفتنه ها دیدیم و بیرحمی از او بسیار هم
مهربانی کیمیا شد شهره آفاق را
چو یقین شدهست دل را که تو جانِ جانِ جانیجان من است او هی مزنیدش
آن من است او هی مبریدش ^^