• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره واژه‌نما

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Hecate
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم.

پ.ن: آقا من هی میخواستم این شعرو بنویسم مصراع دومش یادم نمیومد مرسی =〕
 
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟
 
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی؟
ای جانک من چونی ^^
یک بوسه به چند ای جان ؟!
 
تو جان نخواهی جان دهی، هر درد را درمان دهی
مرهم نجویی زخم را، خود زخم را دارو شوی
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی، مستانه شو مستانه شو
 
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی، مستانه شو مستانه شو
اهل ناز و کام را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی ^^^^^^^
 
اهل ناز و کام را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی ^^^^^^^
خوش می‌روی در کوی ما خوش می‌خرامی سوی ما
خوش می‌جهی در جوی ما ای جوی و ای جویای ما
 
خوش می‌روی در کوی ما خوش می‌خرامی سوی ما
خوش می‌جهی در جوی ما ای جوی و ای جویای ما
عریان کندم هر صبحدمی
گوید که بیا من جامه کنم
در خانه جَهَد مهلت ندهد
او بس نکند پس من چه کنم؟
#مولانا

از رو میجهی قبول کنین دیگه :)
پ.ن: لطفا به معنی فکر نکنین مرسی:)
 
  • لایک
امتیازات: s@rah
عریان کندم هر صبحدمی
گوید که بیا من جامه کنم
در خانه جَهَد مهلت ندهد
او بس نکند پس من چه کنم؟
#مولانا

از رو میجهی قبول کنین دیگه :)
پ.ن: لطفا به معنی فکر نکنین مرسی:)
از سوی دل لشکر جان آمدند
لشکر پیدا و نهان آمدند
جامه صبر من از آن چاک شد
کز ره جان جامه دران آمدند
 
از سوی دل لشکر جان آمدند
لشکر پیدا و نهان آمدند
جامه صبر من از آن چاک شد
کز ره جان جامه دران آمدند
یکبار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله هارا
 
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند ^^
دل چو پرگار به هر سو دَوَرانی می‌کرد
و اندر آن دایره سرگشته‌ی پابرجا بود
 
دل چو پرگار به هر سو دَوَرانی می‌کرد
و اندر آن دایره سرگشته‌ی پابرجا بود
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی.
 
  • لایک
امتیازات: s@rah
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
سالک آن نیست که صدگونه ملامت نکشد
عارف آن نیست که صد مرتبه تکفیر نشد
 
Back
بالا