- ارسالها
- 765
- امتیاز
- 4,497
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان7
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1395
- مدال المپیاد
- هیچ
رزق ما آید به پای میهمان از خوان غیبدر
در زدم، در وا نکرد، از درز در دیدم که اوست
میزبان را از جواب پشت در باید شناخت
میزبان ماست هرکس شود مهمان ما
رزق ما آید به پای میهمان از خوان غیبدر
در زدم، در وا نکرد، از درز در دیدم که اوست
میزبان را از جواب پشت در باید شناخت
شبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل(غیب)
به ظرافت
بر خوابت دست میکشم
نام تو، رؤیای من است
بخواب
شب، درختانش را رو میپوشاند و
بر زمینش، با زبردستی یک استاد در غیب شدن
چرت کوتاهی میزند
بخواب
تا در قطرههای نوری شناور شوم
که از ماه آغوش گرفتهام میچکد
قاضی که حکم مرگ مرا مهر کرده استشبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدمقاضی که حکم مرگ مرا مهر کرده است
یا دیگری که آبروی مرا پاک برده است
از حال زار این دل خونین نه آگه است
ورنه چرا به فکر کشتن انسان مرده است؟
دولتم بود و بشد بارالها چه کنم؟مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
نمیدانم چه میخواهم خدایادولتم بود و بشد بارالها چه کنم؟
حال بی افسر و افسرده خدایا کنم؟
بود سوزی و گدازی همه بر باد برفتنمیدانم چه میخواهم خدایا
به دنبال چه میگردم شب و روز؟
چه میجوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز؟
در نماز و در رکوع و در سجودبود سوزی و گدازی همه بر باد برفت
ورد و ذکری و نمازی همه از یاد برفت
منِ امروز نه آن خویشتنِ دیروز است
شاد آمد منِ دیروز و همی شاد برفت
نیست سودی در این معامله هان!در نماز و در رکوع و در سجود
سر بجنبد دل نجنبد این چه سود؟
آسانچه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این توفان به صد گوهر نمیارزد
امروز و فرداغلط بود این همه فردا که فرجام
نگیرم اسوه از مشکل امروز
فکنم ار همه افکار و خیالم به کنارامروز و فردا
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
من چرا ععشرت امروز به فردا فکنم؟
فکرفکنم ار همه افکار و خیالم به کنار
جای این فکر و خیالم چه گذارم بسزا
گفتم که روی ماهت از من چرا نهان استخطا
گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود
گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیستگفتم که روی ماهت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ور نه رخم عیان است!
جمله معشوق است و عاشق پردهایمیان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشقجمله معشوق است و عاشق پردهای
زنده معشوق است و عاشق مُردهای
سلسلهی موی دوست حلقهی دام بَلاستهر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید!
اگر که بیهده زیباست شبسلسله
دوش در حلقه ما قصهی گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسلهی موی تو بود