مشاعره واژه‌نما

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Hecate
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
در

در زدم، در وا نکرد، از درز در دیدم که اوست
میزبان را از جواب پشت در باید شناخت
رزق ما آید به پای میهمان از خوان غیب
میزبان ماست هرکس شود مهمان ما
 
(غیب)
به ظرافت
بر خوابت دست می‌کشم
نام تو، رؤیای من است
بخواب
شب، درختانش را رو می‌پوشاند و
بر زمینش، با زبردستی یک استاد در غیب شدن
چرت کوتاهی می‌زند
بخواب
تا در قطره‌های نوری شناور شوم
که از ماه آغوش‌ گرفته‌ام می‌چکد
شبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحل‌ها
 
شبِ تاریک و بیمِ موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحل‌ها
قاضی که حکم مرگ مرا مهر کرده است
یا دیگری که آبروی مرا پاک برده است
از حال زار این دل خونین نه آگه است
ورنه چرا به فکر کشتن انسان مرده است؟
 
قاضی که حکم مرگ مرا مهر کرده است
یا دیگری که آبروی مرا پاک برده است
از حال زار این دل خونین نه آگه است
ورنه چرا به فکر کشتن انسان مرده است؟
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
 
دولتم بود و بشد بارالها چه کنم؟
حال بی افسر و افسرده خدایا کنم؟
نمیدانم چه میخواهم خدایا
به دنبال چه میگردم شب و روز؟
چه میجوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز؟
 
نمیدانم چه میخواهم خدایا
به دنبال چه میگردم شب و روز؟
چه میجوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز؟
بود سوزی و گدازی همه بر باد برفت
ورد و ذکری و نمازی همه از یاد برفت
منِ امروز نه آن خویشتنِ دیروز است
شاد آمد منِ دیروز و همی شاد برفت
 
بود سوزی و گدازی همه بر باد برفت
ورد و ذکری و نمازی همه از یاد برفت
منِ امروز نه آن خویشتنِ دیروز است
شاد آمد منِ دیروز و همی شاد برفت
در نماز و در رکوع و در سجود
سر بجنبد دل نجنبد این چه سود؟
 
در نماز و در رکوع و در سجود
سر بجنبد دل نجنبد این چه سود؟
نیست سودی در این معامله هان!
گوهری نیست همچونان ایمان
دین خود را به چند بفروشی؟
هر چه دادند بهر دین کم دان!
 
چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این توفان به صد گوهر نمی‌ارزد
آسان

الا یا ایها الساقی، ادر کاسا و ناولها
که عشق "آسان" نمود اول،ولی افتاد مشکل ها
 
گر نباشد کار فردا و پس از آن آسان
پس نبوده از گذشته اسوه ام را فردا
 
فکنم ار همه افکار و خیالم به کنار
جای این فکر و خیالم چه گذارم بسزا
فکر

ای آنکه کنی کون و مکان را محدث
پاکی و منزهی ز نسیان و حدث

جز فکر تو در سرم همه عین خطاست
جز ذکر تو بر زبان ضلالست و عبث

مولانا
 
خطا

گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود
گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود
گفتم که روی ماهت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ور نه رخم عیان است!
 
گفتم که روی ماهت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ور نه رخم عیان است!
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
 
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید!
سلسله‌ی موی دوست حلقه‌ی دام بَلاست
هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
 
Back
بالا