مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ناز کمتر کن که اندر سینه ام
نیست دیگر شوق ایام شباب
بر فراز آبگیری خود به خود سرها خم شد:
روی صورت های ما تبخیر می شد شب
و صدای دوست می آمد به گوش دوست
 
بر فراز آبگیری خود به خود سرها خم شد:
روی صورت های ما تبخیر می شد شب
و صدای دوست می آمد به گوش دوست
تیر غیب است که بر زندگیم می بارد
یا که من خویش بدین ورطه گرفتار شدم
 
تیر غیب است که بر زندگیم می بارد
یا که من خویش بدین ورطه گرفتار شدم
ما را که پیدا کرده‌ای، نی از «عدم» آورده‌ای؟
ای هر «عدم صندوق‌ تو»! ای در عدم بگشاده در!
~مولانا
 
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
در دهر هر آنکه نیم نانی دارد
وز بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
خیام
 
در دهر هر آنکه نیم نانی دارد
وز بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
خیام
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب
 
بهارم بر زمستانم، ندارد هیچ تفضیلی
که آتش عود و هیزم را برابر هیچ میسازد
 
بهارم بر زمستانم، ندارد هیچ تفضیلی
که آتش عود و هیزم را برابر هیچ میسازد
دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است!
~سایه.
 
دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است!
~سایه.
تب هجر تو را جانم ، مدارد تاب بیش از این
خنُک آن دم که این تبدار با وصلت خنَک گردد
 
تب هجر تو را جانم ، مدارد تاب بیش از این
خنُک آن دم که این تبدار با وصلت خنَک گردد
در بهشت وصل جان‌افزای او
جز لب او کس رحیق آشام نیست!
~عراقی.
 
تخفیف بده مالک دوزخ تو که این قوم
گر باده خوران اند ، قضاشان بخوراند
دل تشنه‌ی مرادم و سیر آمده ز عمر
دل بین کز آتش جگرش آب‌خورد خاست!
~خاقانی.
 
دردا که هم نوائی در این جهان ندارم
یا من جدا ز خلقم یا همزبان ندارم
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
 
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
سعدی
 
در خواب دیدم بیدلی صد عاقل اندر پی روان
می خواند با خود این غزل، دیوانه را گم کرده ام
مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند
بر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
 
مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند
بر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد
دی دامن‌اش گرفتم که: ای گوهر عطایی!
شب خوش مگو! مرنجان! امشب از آن مایی!
افروخت روی دلکش، شد سرخ‌ همچو اخگر
گفتا: بس است! کم‌ کن! تا چند از این گدایی؟
~مولانا.
 
دی دامن‌اش گرفتم که: ای گوهر عطایی!
شب خوش مگو! مرنجان! امشب از آن مایی!
افروخت روی دلکش، شد سرخ‌ همچو اخگر
گفتا: بس است! کم‌ کن! تا چند از این گدایی؟
~مولانا.
یا رب نگاشتی چه به پیشانی ام که من
از قاف اوفتادم و بی بال و پر شدم
 
Back
بالا