- ارسالها
- 238
- امتیاز
- 1,720
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- یه جایی
- سال فارغ التحصیلی
- 1407
توانگر گر شود منصف شود درویش اگر قانعهر چه بخشد عالم ناساز می گیرد ز تو
غیر عبرت هر چه گیری باز می گیرد ز تو
در این عالم نشان دیگر نماند بینوایی را
توانگر گر شود منصف شود درویش اگر قانعهر چه بخشد عالم ناساز می گیرد ز تو
غیر عبرت هر چه گیری باز می گیرد ز تو
آن خانه لطیف است نشانهاش بگفتیدتوانگر گر شود منصف شود درویش اگر قانع
در این عالم نشان دیگر نماند بینوایی را
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموشآن خانه لطیف است نشانهاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
به که بسپارمت ای خاک، به بادت ندهند؟آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
این چراغی است کزین خانه به آن خانه برند
درد عشقی کشیده ام که مپرسآتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
این چراغی است کزین خانه به آن خانه برند
خانه از پای بست ویران استبه که بسپارمت ای خاک، به بادت ندهند؟
به که بسپارمت ای خانه، که ویران نشوی؟
بعد از من و تو بسیار بودند و نقش بستندخانه از پای بست ویران است
خواجه در بند نقش ایوان است
من اگر با من نباشم میشوم تنهاترینبعد از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
این کیست این این کیست اینمن اگر با من نباشم میشوم تنهاترین
کیست با من گر شوم من باشد از من ما ترین
من نمیدانم کی ام من لیک یک من در من است
آنکه تکلیف منش با من، منِ من روشن است
من اگر از من بپرسم ای من ای همزاد من
ای من غمگین من در لحظه های شاد من
هر از من با منِ من در منِ من دیده ای
مثل من وقتی که با من بوده ای خندیده ای
و....
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخوراین کیست این این کیست این
این یوسف ثانی است این
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاستیوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهارانروزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
سر من از ناله من دور نیستبگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
در خرابات مغان نور خدا میبینمسر من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
عجب حلوای قندی تودر خرابات مغان نور خدا میبینم
وین عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
عجب لطف بهاری توعجب حلوای قندی تو
امیر بیگزندی تو
گفت پیغمبر به اصحاب کبارعجب لطف بهاری تو
عجب میر شکاری تو
خواب اصحاب کهف قصهی تکرار ماستگفت پیغمبر به اصحاب کبار
تن مپوشانید از باد بهار
هر چه گویی دوستت دارم بجز تکرار نیستخواب اصحاب کهف قصهی تکرار ماست
ما همانیم که در غار دلت پوسیدیم
دانی که چرا سر نهان با تو نگویمهر چه گویی دوستت دارم بجز تکرار نیست
خو نمیگیرم به این تکرار طوطی وار نه
