- ارسالها
- 206
- امتیاز
- 3,587
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
عزت شاه و گدا زیر زمین یکسان استشاه منی لایق سودای من
قند منی لایق دندان من
میکند خاک برای همه کس جا خالی..
عزت شاه و گدا زیر زمین یکسان استشاه منی لایق سودای من
قند منی لایق دندان من
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفتعزت شاه و گدا زیر زمین یکسان است
میکند خاک برای همه کس جا خالی..
یک ذره وفا را به دو عالم نفروشیمدور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
دل به شادی های بی مقدار این عالم مبندیک ذره وفا را به دو عالم نفروشیم
هر چند در این عهد خریدار ندارد
گشت غمناک دل و جان عقابدل به شادی های بی مقدار این عالم مبند
زنـدگی تنـها فـرازی در نشیـبی سـاختـه است
غمت در نهانخانه دل نشیندگشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسدغمت در نهانخانه دل نشیند
به نازی که لیلی به محمل نشیند
دوستان شرح پریشانی من گوش کنیدعلاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
محرم این هوش جز بیهوش نیستدوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید.
پی نوشت: توصیه میکنم کامل این شعر رو از وحشی بافقی حتما بخونید.
ٰ
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصهٔ بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
*
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
*
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
*
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
*
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
چاره این است و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
*
بعد از این رای من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکیست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکیست
نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست
*
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به
*
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
*
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بندهای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
*
بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این، برود چون نرود
*
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
*
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه همآواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
*
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاریست مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
*
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دلآزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
*
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحتآمیز کسان گوش کند
راز ما را فاش کردی در میان خاص و عاممحرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
بشنو از نی چون حکایت میکندراز ما را فاش کردی در میان خاص و عام
وین حکایت در زبان این و آن انداختی
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند
لحظهای چند بر این لوح کبودآنچنان دلبستهات هستم برای لحظهای
غافل از یادت که باشم دل شکایت میکند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولیلحظهای چند بر این لوح کبود
نقطهای بود و دگر هیچ نبود
دست از مس وجود چو مردان ره بشویعاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرددست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
لب و دندان سنایی همه توحید تو گویدگویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
سال ها پرسیدم از خود کیستم؟لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی
مرکز درد است و کانون شرارسال ها پرسیدم از خود کیستم؟
آتشم، شورم، شرارم، چیستم؟
درد عاشق را دوایی بهتر از معشوق نیستمرکز درد است و کانون شرار
شعله ساز و شعله سوز و شعله کار
