- ارسالها
- 794
- امتیاز
- 10,540
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان 1
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
در اندرون من خسته دل ندانم کیستبه زنی خسته از این آمدن و رفتن ها
به زنی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
در اندرون من خسته دل ندانم کیستبه زنی خسته از این آمدن و رفتن ها
به زنی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!
خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن!در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
وصال دولت بیدار ترسمت ندهندخسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن!
خسته ام مثل هم آغوشی و ارضا نشدن!
لعنت به ساده لوحی ات و آن دل خرت!وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفتهای تو در آغوش بخت خواب زده
که مثل من، ته آهنگ راک گریه کنی!آنکه پامال جفا کرد چو خاک راهم
خاک میبوسم و عذر قدمش میخواهم

خندهی تلخ من از گریه غمانگیزتر استکه مثل من، ته آهنگ راک گریه کنی!
جلوی پاش بیفتی به خاک... گریه کنی!
گریه کردیم به همراهی هر زندانیخندهی تلخ من از گریه غمانگیزتر است
کارم از گریه گذشتهست به آن میخندم
من که شبها ره تقوا زدهام با دف و چنگگریه کردیم به همراهی هر زندانی
فحش دادیم به اقای شب طولانی!
شب پرواز شما از قفس خانگیممن که شبها ره تقوا زدهام با دف و چنگ
این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد؟
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفسشب پرواز شما از قفس خانگیم
شب دیوانگیم در شب دیوانگیم!
عینک دودی ام از تو متلک می انداخت!واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشقِ شکّر و بادام دوست
کلید گنج سعادت قبول اهل دل استعینک دودی ام از تو متلک می انداخت!
بعد هر سکس مرا عشق به شک می انداخت!!!!
در رکعت سوّم به شک افتاده ای انگارکلید گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن که در این نکته شک و ریب کند
سیلِ سرشک ما ز دلش کین به در نبرددر رکعت سوّم به شک افتاده ای انگار
و پشت شيشه می زند باران سنگينی!
می کشم ناخن درازم را روی سنگی که سنگ قبر من استسیلِ سرشک ما ز دلش کین به در نبرد
در سنگ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد
بعد از تو لای زخمهایم استخوان کردمگرچه تب استخوان من گرم ز مهر کرد و رفت
همچو تبم نمیرود آتش مهر از استخوان
امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهندبعد از تو لای زخمهایم استخوان کردم
با هرکه میشد هرچه میشد امتحان کردم
قبول کردی و کردم جدایی و غم راامتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند
گر خرابی چو مرا، لطف تو آباد کند