- ارسالها
- 794
- امتیاز
- 10,540
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان 1
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
ای باد اگر مجال سخن گفتنت بودباران بشو! ببار به کاغذ... سخن بگو
وقتی که در میان خودم میفشارمت!
در گوش آن ملول بگوی این قدر سخن
ای باد اگر مجال سخن گفتنت بودباران بشو! ببار به کاغذ... سخن بگو
وقتی که در میان خودم میفشارمت!
با گیسوانت باد بازی کرد و رقصیدای باد اگر مجال سخن گفتنت بود
در گوش آن ملول بگوی این قدر سخن
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیختبا گیسوانت باد بازی کرد و رقصید
و زد رقم آینده ی درهم تری را
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شدبرو ای زاهد و بر دُردکِشان خُرده مگیر
که ندادند جز این تُحفه به ما روزِ اَلَست
ما و زاهد شهریم هر دو داغدار امازاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد
هوایِ کویِ تو از سر نمیرود آریحال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
جسمم از آن دو چشم تو خسته شدهست و ناتوان
عقاب عاشق خانه! بدون پر برگشتهوایِ کویِ تو از سر نمیرود آری
غریب را دلِ سرگشته با وطن باشد
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصودعقاب عاشق خانه! بدون پر برگشت
غریب رفت، غریبانه تر پدر برگشت
پدر شکستن ابری میان هق هق بودچو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدلپدر شکستن ابری میان هق هق بود
پدر اگرچه غریبه، هنوز عاشق بود....
نگاه کردم و دیدم پدر سرش خم بودچند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل
یاد پدر نمیکنند این پسران ناخلف
سینه از آتش دل، در غم جانانه بسوختنگاه کردم و دیدم پدر سرش خم بود
نه! غم نداشت، پدر واقعا خود غم بود!!
نماندست چیزی به جز غم... مهم نیست!سینه از آتش دل، در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه، که کاشانه بسوخت
نه به تنها حیوانات و نباتات و جمادنماندست چیزی به جز غم... مهم نیست!
گرفته دلم از دو عالم... مهم نیست
به زنی خسته از این آمدن و رفتن هانه به تنها حیوانات و نباتات و جماد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد