- ارسالها
- 375
- امتیاز
- 16,520
- نام مرکز سمپاد
- .
- شهر
- .
- سال فارغ التحصیلی
- 1403
- رشته دانشگاه
- بیوتکنولوژی
تا که از طارم میخانه نشان خواهد بودمگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بیقرار منست؟
طاق ابروی توام قبله جان خواهد بود
تا که از طارم میخانه نشان خواهد بودمگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بیقرار منست؟
تا که از طارم میخانه نشان خواهد بود
طاق ابروی توام قبله جان خواهد بود
تاکه بودیم نبودیم کسیتوان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پُر از هراس و امیدم، که هیچ حادثهای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
توان گفتن آن راز جاودانی نیستدل گشودم به خیال تو و جانم رفت
غافل از آن که تو بیرحم و ندانم رفت
تا پر از روسری و سیب شود شهر شماتاکه بودیم نبودیم کسی
کشت مارا غم بی همنفسی
تاکه رفتیم همه یارشدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بداینم چو هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویشتا پر از روسری و سیب شود شهر شما
زیر این خاک غزلهای مرا دفن کنید
باید از سمت خدا معجزه نازل بشوددلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب
باید از سمت خدا معجزه نازل بشود
تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود
دل بریدم تا نبینم دوست با من دشمن استدیدی«م؟» که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
تو تنها نیستی ای دل که تاوان می دهی اینجادل بریدم تا نبینم دوست با من دشمن است
دل بریدن گاه تنها راه عاشق ماندن است
تو تنها نیستی ای دل که تاوان می دهی اینجا
تقاص دیدن آن چشم را پرداختم من هم

توصیف تو در شأن کسی نیست به جز منمستم کن آنچنان که نفهمم ز بی خودی
در عرصه خیال که آمد، کدام رفت
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماندتا دهن بسته ام از نوش لبان میبرم آزار
من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
دل را که مرده بود حیاتی به جان رسیدرسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
تا تو مصور شدی در دل یکتای من،دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیم میاش بر مشام رفت
رسوای عالمی شدم از شور عاشقیتا تو مصور شدی در دل یکتای من،
جای تصور نماند دیگرم اندر ضمیر
آتش عشقت به خاکستر بدل کرد آخرمرسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
سال ها بیهوده چون شمع مزار بی کسانآتش عشقت به خاکستر بدل کرد آخرم
گر نداری باور از دنیای ویرانم بپرس

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آنسال ها بیهوده چون شمع مزار بی کسان
سوختیم و پرتو ما مجلسی روشن نکرد
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرددر ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
