نتانیاهو
فاطمه الله از حزب الله
- ارسالها
- 215
- امتیاز
- 1,474
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- یه جایی
- سال فارغ التحصیلی
- 1407
تا کی به تمنای وصال تو یگانهدل گشودم به خیال تو و جانم رفت
غافل از آن که تو بیرحم و ندانم رفت
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
تا کی به تمنای وصال تو یگانهدل گشودم به خیال تو و جانم رفت
غافل از آن که تو بیرحم و ندانم رفت
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشتتا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
درون خلوت ما غیر در نمیگنجدهمه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت
آنچه در خواب نرفت، چشم من و یاد تو بود
تا در تو نظر کردم رسوای جهان گشتمدرون خلوت ما غیر در نمیگنجد
برو، که هر که نه یار من است بار من است

دگرم مگو که خواهم که ز درگهت برانمتا در تو نظر کردم رسوای جهان گشتم
آری همه رسوایی اول ز نظر خیزد
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منستدگرم مگو که خواهم که ز درگهت برانم
تو بر این و من برآنم که دل از تو برندارم
تا که از طارم میخانه نشان خواهد بودمگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بیقرار منست؟
تا که از طارم میخانه نشان خواهد بود
طاق ابروی توام قبله جان خواهد بود
تاکه بودیم نبودیم کسیتوان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پُر از هراس و امیدم، که هیچ حادثهای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
توان گفتن آن راز جاودانی نیستدل گشودم به خیال تو و جانم رفت
غافل از آن که تو بیرحم و ندانم رفت
تا پر از روسری و سیب شود شهر شماتاکه بودیم نبودیم کسی
کشت مارا غم بی همنفسی
تاکه رفتیم همه یارشدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بداینم چو هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویشتا پر از روسری و سیب شود شهر شما
زیر این خاک غزلهای مرا دفن کنید
باید از سمت خدا معجزه نازل بشوددلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب
باید از سمت خدا معجزه نازل بشود
تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود
دل بریدم تا نبینم دوست با من دشمن استدیدی«م؟» که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
تو تنها نیستی ای دل که تاوان می دهی اینجادل بریدم تا نبینم دوست با من دشمن است
دل بریدن گاه تنها راه عاشق ماندن است
تو تنها نیستی ای دل که تاوان می دهی اینجا
تقاص دیدن آن چشم را پرداختم من هم
توصیف تو در شأن کسی نیست به جز منمستم کن آنچنان که نفهمم ز بی خودی
در عرصه خیال که آمد، کدام رفت
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماندتا دهن بسته ام از نوش لبان میبرم آزار
من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
دل را که مرده بود حیاتی به جان رسیدرسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
