- ارسالها
- 131
- امتیاز
- 4,517
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
ای که همه نگاه من خورده گره به روی تومن بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را
وین دلآویزی و دلبندی نباشد موی را
تا نرود نفس ز تن پا نکشم ز کوی تو
ای که همه نگاه من خورده گره به روی تومن بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را
وین دلآویزی و دلبندی نباشد موی را

وفایی نیست در گل ها منال ای بلبل مسکینای که همه نگاه من خورده گره به روی تو
تا نرود نفس ز تن پا نکشم ز کوی تو
ای بت لشکری ای شاه من و ماه سپاهوفایی نیست در گل ها منال ای بلبل مسکین
کزین گلها پس از ما هم فراوان روید از گلها

یک شب آتش در نیستانی فتادای بت لشکری ای شاه من و ماه سپاه
سپر انداختهام هرچه تو پیکار آیی
درس این زندگی از بهر ندانستن ماستیک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

هر که شد محرم دل در حرم یار بمانددرس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا راهر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند

ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار مندل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
دست نوازشی به سر و گوش من بکشای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من
ترسم صدای پای تو خوابست و بیدارش کند

تا زدم یک جرعه می از چشم مستتدست نوازشی به سر و گوش من بکش
سازی شدی که شور و نوایی بخوانمت
تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوحتا زدم یک جرعه می از چشم مستت
تا گرفتم جام مدهوشی ز دستت
شد زمین مست، آسمان مست
بلبلان نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست

از روی سخا حاصل ده ملک بدادیمتو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح
به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

ماه فروماند از جمال محمد (ص)از روی سخا حاصل ده ملک بدادیم
با اسب شرف منزل نه چرخ بریدیم

تن مرده و گریه دوستاندر شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت
حافظ

دوای تو دوای توست حافظنگفتم روزه بسیاری نپاید
ریاضت بگذرد سختی سر آید
سعدی

دلا دیدی که آن فرزانه فرزندشب تا سحر مِینَغنَوَم، واندرز کس مِینَشنَوَم
وین ره نه قاصد میروم، کز کف عنانم میرود
حافظ

دل بسی خون به کف اورد ولی دیده بریختنشستهام در انتظار این غبار بیسوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
سایه
دی میشد و گفتم صنما عهد به جای آندل بسی خون به کف اورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
-حافظ
تا توانی دلی بدست آورتنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
حافظ
من از گیسوش فهمیدم به وقت مرگ نزدیکمدلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه
دگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم
