- ارسالها
- 161
- امتیاز
- 845
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
دام تزویر که گستردیم بهر صید خلقدانی که چنگ و عود چه تَقریر میکنند؟
پنهان خورید باده که تَعزیر میکنند
حافظ
کرد ما را پایبند و خود شدیم آخر شکار
دام تزویر که گستردیم بهر صید خلقدانی که چنگ و عود چه تَقریر میکنند؟
پنهان خورید باده که تَعزیر میکنند
حافظ

روز روشن دست دادی در شب تاریک هجردام تزویر که گستردیم بهر صید خلق
کرد ما را پایبند و خود شدیم آخر شکار
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیمروز روشن دست دادی در شب تاریک هجر
گر سحرگه روی همچون آفتابت دیدمی

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابییار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان مارا بس
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد؟سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شدیاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آردد
دوستی با هر که کردم خصم مادرزاد شد
آشیان هر جا نهادم خانه صیاد شد

دلا دیدی که خورشید از شب سرددرخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
دارد اسارت تو به زینب اشارتیدلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برون کرد
if you know you know
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهیدارد اسارت تو به زینب اشارتی
از اشتیاق کیست که چشمت کشیده راه؟
if you know you know
ای پریچهره که آهنگ کلیسا داریهمه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را

یگانه دوستی بودم خداییای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
سینه مریم و سیمای مسیحا داری
یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوایگانه دوستی بودم خدایی
ز صد دل کرده با جان آشنایی

ابر و باران و من و یار، ستاده به وداعیک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا
من خمره افیونم زنهار سرم مگشا
آخر نه من و تو دوست بودیمابر و باران و من و یار، ستاده به وداع
من جدا گریهکنان، ابر جدا، یار جدا

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکشآخر نه من و تو دوست بودیم
عهد تو شکست و من همانم

تا زمانی که رسیدن به تو امکان داردمنت سدره و طوبی ز پی سایه مکش
که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست
دوست دارد یار این آشفتگیتا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد !

یاد باد آن صحبت شبها که با نوشینلباندوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنمیاد باد آن صحبت شبها که با نوشینلبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
