- ارسالها
- 161
- امتیاز
- 845
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
یارب مباد کز پا جانان من بیفتدای بر در سرایت، غوغای عشقبازان
همچون بر آب شیرین، غوغای کاروانی
درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
یارب مباد کز پا جانان من بیفتدای بر در سرایت، غوغای عشقبازان
همچون بر آب شیرین، غوغای کاروانی

دردی است غیر مردن کان را دوا نباشدیارب مباد کز پا جانان من بیفتد
درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
نشود رام سر زلف دلارامم دلدردی است غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن

امشب شده ام مست که مستانه بگریمنشود رام سر زلف دلارامم دل
ای دل از کف ندهی دامن آرامیها

مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردمامشب شده ام مست که مستانه بگریم
بگذار شبی ، گوشه ی میخـــانه بگـــریم
ما آرزوی عشرت فانی نمیکنیممرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم

تا مهر رخت بر همه ذرّات بتابیدما آرزوی عشرت فانی نمیکنیم
ما را سریر دولت باقی مسخر است
من باشم و وی باشد و می باشد و نیتا مهر رخت بر همه ذرّات بتابید
ذرّات جهان را به تکاپوی تو دیدیم

یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منشمن باشم و وی باشد و می باشد و نی
کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنستیا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش

تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل استشب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنمتخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است
خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست

ماهم از آه دل سوختگان بیخبر استتا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوحماهم از آه دل سوختگان بیخبر است
مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست
آنی که از آداب ادب کرده سقوطتو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح
به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را
تنم از واسطه دوری دلبر بگداختنشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

تو مپندار كه خاموشي منتنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش هجر رخ جانانه بسوخت
نرگس همه شیوه های مستیتو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فراموشي من
نرگس همه شیوه های مستی
از چشم خوشت به وام دارد
