- ارسالها
- 1,037
- امتیاز
- 6,696
- نام مرکز سمپاد
- حلی ۱
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
در مقاماتِ طریقت هر کجا کردیم سِیردر دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
وز لبِ ساقی شرابم در مَذاق افتاده بود
عافیت را با نظربازی فِراق افتاده بود
در مقاماتِ طریقت هر کجا کردیم سِیردر دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
وز لبِ ساقی شرابم در مَذاق افتاده بود
در دل شب، دلی شاداب و بینظیردر مقاماتِ طریقت هر کجا کردیم سِیر
عافیت را با نظربازی فِراق افتاده بود
دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاهدر دل شب، دلی شاداب و بینظیر
درد فراق را با یاد تو فراموش کرده بود
الفتی در چشمان، دارک لایت چون فلفلدانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه
هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا
یاد تو در دل ما، چون مهر فرزندی استالا ای یوسف مصری که کردنت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی؟
تو مپندار که من دلبر دیگر گیرمیاد تو در دل ما، چون مهر فرزندی است
یوسف، ای مغرور، در دل ما همیشه زنده است
مکن دلخوشی به وعدههای بیوفا،تو مپندار که من دلبر دیگر گیرم
بی وفایی کنم و غیر تو دلبر گیرم
بعد صد سال اگر سر قبرم گذری
من کفن پاره کنم زندگی از سر گیرم
اسمان بار امانت نتوانست کشیدهمه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها؟
دیریست که دلدار پیامی نفرستاددوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند نشد
تا کی به تمنای وصال تو یگانهدیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت
ترسم این قوم که بر دُردکشان میخنددهمیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت
از واقعهای تو را خبر خواهم کردترسم این قوم که بر دُردکشان میخندد
در سر کار خرابات کنند ایمان را
دیگر گذشته از سر و سامان من مپرساز واقعهای تو را خبر خواهم کرد
و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد
همیگذشت و نظر کردمش به گوشه چشممن خود دلم از مهر تو لرزید وگرنه
تیرم به خطا میرود اما به هدر، نه
در بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیستهمیگذشت و نظر کردمش به گوشه چشم
که یک نظر بربایم مرا ز من بربود
شرم از ان چشم سیه بادش و مژگان بلنددر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش
تا تو مصور شدی در دل یکتای من،شرم از ان چشم سیه بادش و مژگان بلند
هر که دل بردن او دید و در انکار منست
راز حافظ بعد ازین ناگفته ماندتا تو مصور شدی در دل یکتای من،
جای تصور نماند دیگرم اندر ضمیر
تا جهان باقی و آئین محبت باقی استدریا اگر سر میزند بر سنگ حق دارد
تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است..
دنیا همه هیچ و مال دنیا همه هیچتا جهان باقی و آئین محبت باقی است
شعر حافظ همهجا ورد زبان خواهد بود
