fati.h
پوچ؛
- ارسالها
- 386
- امتیاز
- 8,148
- نام مرکز سمپاد
- frz
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
لازمه عاشقیست رفتن و دیدن ز دوردر عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت
واکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل
ور نه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست
لازمه عاشقیست رفتن و دیدن ز دوردر عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت
واکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل
لازمه عاشقیست رفتن و دیدن ز دور
ور نه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست
تاجهان باشدنخواهم درجهان هجران عشقتا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
قحط جود است آبروی خود نمیباید فروختتاجهان باشدنخواهم درجهان هجران عشق
عاشقم بر عشق و هرگز نشکنم پیمان عشق
تا " حدیث عاشقی " و عشق باشد در جهان
نام مــن بادا نوشته بر سر " دیوان عشق "...
سنایی
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دستقحط جود است آبروی خود نمیباید فروخت
باده و گل از بهای خرقه میباید خرید

در کوی تو معروفم و از روی تو محرومدل عاشق به پیغامی بسازد
خمار آلوده با جامی بسازد
مرا کیفیت چشم توکافی است
ریاضت کش ببادامی بسازد

هر قفلی که میخواهددر کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیبهر قفلی که میخواهد
به درگاه خانهات باشد
عشق پیچکی است
که دیوار نمیشناسد

در دو چال گونه ات دنیای من جا میشوددر تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یارب مباد آنکه گدا معتبر شود
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزافدر دو چال گونه ات دنیای من جا میشود
عاشق دنیای خویشم لحظه خندیدنت

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
دستي به هوا رفت و دو پيمانه به هم خوردیازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
دلا بگریز از این خانه که دلگیر است و بیگانهدستي به هوا رفت و دو پيمانه به هم خورد
در لحظه «مي» نظم دو تا شانه به هم خورد
دستور رسيد از ته مجلس به تسلسل
پيمانه «مي» تا سر ميخانه به هم خورد
دستي به هوا رفت و به تاييد همان دست
دست همه قوم صميمانه به هم خورد...
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر مادلا بگریز از این خانه که دلگیر است و بیگانه
به گلزاری و ایوانی که سقفش آسمان باشد
از مکافات عمل غافل مشودوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
روی سوی خانه خمار دارد پیر ما
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفتهست در عهد ازل تقدیر ما...
وای اگر مرد گدا یک شبه سلطان بشوداز مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو ز جو
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهروای اگر مرد گدا یک شبه سلطان بشود
مثل اینست که گرگی سگ چوپان بشود
هرکجا هدهد دانا برود کنج قفس
جغد ویرانه نشین مرشد مرغان بشود...
تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدیدی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست
تو ساکتی که بخواند تو میروی که بماندتو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی
که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت
