• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
چه کسی میفهمد
‏در دلم رازی هست
‏میسپارم آن را
‏به خیال شب و تنهایی خود!
من به آمار زمین مشکوکم
اگر این سطح پر از آدم‌هاست
پس چرا این همه دل‌ها تنهاست ...؟!
_سهراب سپهری
 
میگویند:
هربار کسی را گرم در آغوش میگیریم
یک روز به عمرمان اضافه میشود
پس لطفا مرا بغل کن...
 
«شاید می‌خواهم گریه کنم، یعنی باید گریه کنم. چون لابد وقتی نمی‌شود فریاد زد یا شیشه‌ها را شکست، باید گریه کرد.»
‌‌
 
دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم
نازنینا، تو چرا بی خبر از ما شده ای؟!...: )
 
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران؛وای به حال دگران.

محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)
 
آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست
عجب اینست که من واصل و سرگردانم
عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست
دیر سالست که من بلبل این بستانم
 
قطعه‌ ای از من كنار توست؛
و قطعه‌‌ ای كنار خودم.
و قطعاتم دلتنگ یکدیگرند،
می‌شود بیایی؟
- محمود درویش
 
یکی از عجیب‌ترین حس‌ها اونجاییه که پیش
خودت فکر میکنی چقدر دلم واسه این
لحظه تنگ میشه در حالیکه هنوز تموم نشده...
دقیقا وقتاییه که با بچه ها دور هم جمع میشیم:‌)
 
دریا نبودم اما طوفان سرشت من بود
گرداب خویش گشتن در سرنوشت من بود...: )
 
هربار که نگاهت میکنم
جمله ای آشنا
به ذهنم خطور می کند:
در این سرزمین چیزی هست
که ارزش زندگی کردن دارد...

محمود درویش
 
ما هر روز چیزهایی را
در قلب خود دفن میکنیم
که درباره آنها
به کسی چیزی نگفته‌ایم...
 
من خزیدم در دلِ بستر
خسته از تشویش و خاموشی
گفتم: ای خواب
ای سرانگشت کلید باغ‌های سبز !
چشم‌هایت برکه‌‌ی تاریکِ ماهی‌های آرامش
ببر با خود مرا به سرزمینِ
صورتی رنگِ پری‌های فراموشی ...!

فروغ فرخزاد
 
Back
بالا